تبليغاتX
سيب زميني هاي طلايي - باز هم بهار !

سيب زميني هاي طلايي

حرف هايي براي ستوده

 

 

ستوده عزيزم

      برايت بسيار نوشته ام ، ولي نمي دانم چرا نمي توانم آنهارا به پايان برسانم و  به اصطلاح وبلاگي ها به روز كنم . هميشه پايان  دادن به يك چيز برايم سخت است به همان اندازه كه شروع آن .

     دوباره  چهل و يكمين بهار شيراز را ديدم . خداي من .....اين بهار شيراز هميشه مرا ديوانه مي كند .نوشتن از بهار شيراز برايم سخت است! هم شروع و هم پايانش .

    سال ۱۳۸۸ را خوب شروع نكردم . بيماري سخت فرامرز ، خودم و همسرم  و  نيمچه تصادف ماشين  .

    سه شنبه عازم بندرعباس هستيم كه حالا شهر سارا است . پدرم همچنان از درد شديد زانو رنج مي برد و راه رفتن برايش بسيار مشكل شده است . مادرم مثل هميشه فداكار است و نگران و البته كمي افسرده . 

   امسال هفت سين را خيلي زود چيدم . فرامرز همان يك سيب را كه داشتيم تا ته خورد و من همان سيب خورده شده را توي سفره گذاشتم . با دو ماهي و سبزه اي كه مادر برزگم هر سال براي فرامرز سبز مي كند . پيرزن عاشق فرامرز است . با كتاب حافظ هميشگي ......................و مابقي سين ها .

   و يكی از آن سين ها تو بودي ، تو در فكرم . تو در يادم و تو در همان مهمترين سلول مياني مغزم .

   هميشه نوروز ياد خاطراتم در  سفر تو به شيراز مي افتم در نوروز چند سال پيش . نمي دانم چند سال پيش . نمي دانم ..........

   ستوده خيلي دلم برايت تنگ شده است . و مي داني كه بهار دلتنگيم را صد چندان مي كند . مي داني كه بهار نمي توانم زياد بنويسم و بهار ......................و بهار يعني ........يعني خيلي دوستت دارم .

    پراكندگي نوشته هايم را به من ببخش .  اين از پراكندگي ذهنم است .

    فرشيد ، رضا و علي را ببوس . كاش امسال سال  ، سال تو باشد ...........فقط تو!

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 10:58  توسط مينا  |