تبليغاتX
سيب زميني هاي طلايي

سيب زميني هاي طلايي

حرف هايي براي ستوده

 

اهالي سرزمين سيب زميني هاي طلايي سلام

 

         منم ستوده . حالتان چطور است  ؟  قبل از هر چيز بگويم كه انتظار متن هاي زيباي مينا را از من نداشته باشيد . چون من نويسنده نيستم . خيلي حرف ها دارم كه برايتان بگويم . خيلي چيز ها هست كه ارزو دارم بدانيد . ولي نه گفتني است  و نه نوشتني .

 

         مينا بيشتر از دو سال است كه اين وبلاگ را براي ستوده درست كرده و مي توانم به جرات بگويم كه اگر اولين خواننده پست هايش نبودم ، حتما دومي بودم .

 

         يك خبر دارم .........مينا بالاخره ستوده را پيدا كرد . راستش من چند وقتي است كه پيدا شده ام .  شرمنده خيلي آدم ها هستم . اول خواستم از شما دوستان شروع كنم .

 

         مينا قصد دارد كه وب را ببندد . صاحب اختيار است . ولي خوب ..من فكر كردم اين وب به نام من بود نه مال من . كلي آدم هاي خوب اين مدت آمدند ، خواندند ، پيام فرستادند ، همدردي كردند و گاهي قضاوت . ولي باز تصميم با خود مينا است . مينا عجيب با احساس و مهربان است . خاطراتي را كه تعريف مي كند ، من به ياد ندارم . فقط يادم مي آيد كه تابستانها كه مي رفتيم شيراز ، خيلي عذابشان مي دادم . فقط دنبال شر بودم . و روزي كه مي خواستم برگردم تهران ، احساس مي كردم چقدر خوشحالند !

 

         خلاف هاي بچگي خيلي شيرين است . از شكستن شيشه هاي ترشي رنگا رنگ پستوخانه تا چاق كردن قليان برازجاني ، بعدازظهر كه همه ي بزرگترها خواب هستند و وررفتن با عتيقه هاي دكوري و......................من فضول سرم همه جا بود . يادش بخير  كه اگر روزگاري بر ستوه خوش آمد ، همان بود و بس .

 

         من نه به آن خوبي كه مينا تعريف كرد هستم و نه به آن بي معرفتي . غرب زده هم نشدم چون غرب چيزي نيست . نه تاريخچه اي  ، نه اصالتي و نه تمدني . غرب زيباست به خاطر روش ساده زيستن مردمانش . غرب زيباست به خاطر شاكر بودن غربي ها  و اينكه قدر همه چيز را مي دانند . غرب زيباست چون غربي ها هنر لذت بردن از زندگي را بلدند .................بگذريم

 

         اما ستوده .................من همسرم را از دست دادم . يار وفادارم را ...........اين غم آنقدر به دلم سنگيني كرد كه قلبم ايستاد و خودم سكته كردم . چشم  كه باز كردم ، ستوده بود .......تنهايي ........دلي شكسته .........و سرماي 40درجه زير صفر كانادا ....................اين كه چه به روز ستوده گذشت ، زجر نامه ي هفتاد من است .

 

         بعد اين همه وقت نيامده ام كه شما دوستان را ناراحت كنم . آمده ام تا تجربياتم را با شما شريك شوم . من اصلا آدمي مذهبي نيستم . ولي من خدا را در اين كشور پيدا كردم و ديدم . در كانادا .عجيب ، عجيب  و عجيب وجود و دست ياريش را توي زندگيم احساس مي كنم .محال است صدايش كنم و او جوابم ندهد . با او حرف مي زنم . با من حرف مي زند . نجاتم داد از برزخ و روح شيطاني كه اسيرش بودم . به ظاهر شكل زندگيم خيلي تغيير كرده است . همه چيز عوض شده است . به ظاهر ازدست داده ام ولي خدا عجيب بخشنده  و بزرگ است .

 

         زنگي قصه غريبي  است ...............آنچه كه بايد پيش بيايد و قدر الهي است پيش خواهد آمد . خودتان را بسپاريد به دست خدا . به امروز خود آنگونه نگاه كنيد كه گويي فردايي نيست . .......... اين باعث نمي شود كه از زندگي نااميد شويد ، نه ، برعكس اين باعث مي شود كه از امروز خود نهايت استفاده را ببريد . فراموش كنيد همه ي بديها را حتي اگر همه ي خوبيهايتان فراموش شد . منتظر جواب نيكي كه مي كنيد نباشيد ،ولي مطمئن باشيد  جايي ، روزي ، يكي غير ، در وقت نياز دست ياري به شما خواهد داد

 

         نشكنيد از شكست هاي زندگي .هميشه در پس پرده رازي نهفته است .

 

         هنرمندانه زنگي كنيد ولي هنرپيشه نباشيد. سربلند باشيد و وفادار. حتي اگر تنهائيد . چون خدا هميشه ناظر بر ماست و روز رسوايي.................

 

         آخر كلام ، در پناه حق . بهترين ها را براي همه ي شما آرزو دارم .

  

         خدا را فراموش نكنيد .

 

         عكسي كه مي بينيد ، عكس ستوده است با سگ دوستش . اين گناه است كه فكر كنيد سگ نجس است . سگها از بعضي آدم ها ي دورو برمان پاكتر ، نجيب تر و وفادارترند

 

ستوده – كانادا                   

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 7:56  توسط مينا  | 

 

ستوده را پيدا كردم .

سبز سبز سبز .

مي دانم كه ديگر گم نمي شود .

 

ديگر نگران نيستم .

از همه شما دوستان خوبم سپاسگزارم كه در اين دو سال و چند ماه به من كمك كرديد تا ستوده را پيدا كنم .

اين وبلاگ  امروز ، ۹ آبان ۱۳۸۸ به كار خود خاتمه مي دهد .

اگر خواستيد زماني به شيراز بيائيد . به من بگوئيد . در خدمت هستم . صميمانه و بي ريا . به خدا اين تعارف شيراز ي نبود .

من ، حافظ ، سعدي ، باغ ارم ، باغ عفيف اباد ، باغ دلگشا ، نارجستان قوام ، شاهچراغ و كوچه پس كوچه هايش و....................همه شيراز هميشه مشتاقانه در مهمان نوازي آماده ايم .

ايميل من در همين وبلاگ هست . منتظز تماس شما هستم .

مطمئن باشيد من هيچوقت گم نمي شوم!

راستي ! اينجا شيراز است . قسمتي از بهشت . هوا آفتابي است . من هنوز در يك اداره دولتي كار مي كنم . هنوز همسرم شاعر است و هنوز پسرم دلش مي خواهد شاعر باشد ..........................

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 8:39  توسط مينا  | 

ستوده عزيزم سلام

 

       اميدوارم خوب باشي . و روزهاي زندگيت با شادي و خوشي سپري شود .

       فرشيد و رضا و علي چطورند ؟ اميدوارم آنها هم خوب باشند . اگر از حال ما خواسته باشي ملالي نيست به جز دوري شما .

       هواي  اينجا هم سرد شده است . البته پيش از ظهرها گرم مي شود و كمي گذشته  از ظهر عالي مي شود . دلت مي خواهد  با يك زير انداز و بساط دمپخت عدس كلم شيرازي  و چايي و ميوه و تخمه خربزه ، بروي روي چمن هاي پارك شهر شيراز . ناها ر را كه خوردي . چايي را هم بخوري و يه كمي تخمه بشكني و دوباره يه چايي ديگه . – آخ كه چه كيفي داره چايي روي تخمه – بعد  هم  همانجا توي آفتاب پاييز چرتي بزني و هر وقت كه ووروورت شد بلند شوي و بساط را جمع كني و بروي خانه . ديگر در هواي سرد عصر پاييز،  ميوه نمي چسبد و بايد انارها را  در خانه و توي يك سيني بزرگ كپه كني !

        ستوده ، من خوبم . مثل هميشه يك زندگي معمولي را ادامه مي دهم . هيچ چيز شگفت انگيزي در زندگي ام اتفاق نيفتاده است . پا و قلب پدرم همچنان با هم در ستيزند . پيرمرد قرص هايش را مرتب مي خورد  و مادرم  – معصومه رضايي – سعي مي كند نمك و روغن غذايش را به اتدازه كند .

               سيروس و فرامرز هر روز بيشتر از روز قبل به هم وابسته تر مي شوند .فرامرز كوچك حرف هاي بزرگ مي زند  . اين پسرك عجيب شيرين است . – پسرك سفيد موفرفري من –

             پريشب خانه خيام هژبري بودم . ساعت از نيمه شب گذشته بود . همه خواب بودند و من آهسته از تخت خودم را جدا كردم  ،ژاكت سبز رنگ جلو بازي را پوشيدم و  سيب سرخي برداشتم و خودم را  به حياط خانه رساندم – با 7 گام بلند –

                باور كن بوي عطر گل هاي درخت ياس – همان درختي كه لم داده به ديوار سمت راست خانه -  انگار مرا پرت كرد وسط آسمان . ستوده  من با اين ياس هاي سفيد چه حكايت هايي دارم !

       اين درخت ياس نيم بيشتر ديوار سمت راست خانه خيام هژبري را پوشانده است .

           هواي  شب هاي شيراز اين زمان  خيلي خاص است . يك جورايي  آدم دلش مي خواهد كلي زندگي كند ! يك جورايي آدم در اين هوا احساس خوشبختي مي كند ! يك جورايي  خاطرات خوش زندگي ، جلويت مي رقصند ! نشستم . روي يكي از صندلي هاي فلزي سي ساله خانه خيام .  خودم را بغل كردم و فشار دادم  از هواي شب های پاييز شيراز .

 

         ديشب فقط من بودم و ياس و نسيم . گاهي نسيم بود و گاهي باد . مثل اينكه با هم بازي داشتند ! مثل اينكه باد ، دنبال نسيم مي دويد !  باور كن . من مي ديدم ! مي داني كه هميشه تصورات من قوي بودند . اين براي من مثل يك بازي شده است - تصور كردن – و ديشب با همان تصور قوي ، تو هم آمدی . نشستی بر يكي ديگر از صندلي هاي فلزي خانه خيام .

          سيب را بين دو دستم  چرخاندم . يك بار به راست ، يك بار به چپ. دوباره يك بار به راست . يك بار به چپ . با گازهاي يك در ميان ، سيب را تا ته خورديم و من ته سيب را پرت كردم - با همه قدرتم - به خانه يكي از همسايه ها .  افتاد خانه آقاي موسوي يا خانه  آقاي نظري يا خانه  آقاي كريمي ، نمي دانم . فقط مي دانم من و تو با همان شيطنت هاي هميشگي پا  به فرار گذاشتيم و چپيديم زير لحاف قرمز و هرهر خنديديم . مثل هميشه در هال  را نبسته بوديم و باد محكم در را به هم كوبيد .

...............صداي خواب آلود پدرم : بابا اين درو یواش ببنديد

..............صداي خواب آلود  مادرم : مينا ! كشتي منو  دختر

...............صداي من   : من نبودم ، ستوده بود !

.................صداي تو   : ببخشيد ! من بودم !

...............صداي باد   : نه ! من بودم !

       آخ ستوده چه حكايت هاي دارم من با اين سيب سرخ .

       ستوده ! نمي دانم چرا دلم مي خواهد سال هاي عاشقيم را برايت تعريف كنم . مي داني بارها ان حكايت ها را برايت گفته ام ! – با همان تصور قوي – و لي حالا مي نويسم . مي داني اين  هم يكي از خاصيت هاي هواي پاييزي شيراز است . جسور مي شوي و بي پروا . – اين خصوصيت همه شيرازي هاي اصيل است! –

.

.

.

.

      نه ! نمي نويسم !  تا تو بخواهي كه بنويسم . عاشق ها هميشه خودخواهند . هميشه فكر مي كنند  خيلي آدم هاي مهمي هستند .

 

      ستوده آنقدر نوشتني دارم!  بگو تا بنويسم .

.

.

.

.

 

      ستوده تو هم بنويس . دلم مي خواهد بخوانم . بگذار من هم خودخواهي كنم . ستوده من هيچوقت گم نمي شوم ! ولي تو هم  براي من يك وبلاگ بساز . نه براي اينكه مرا گم نكني . براي اينكه هميشه پيدا باشي.هميشه .

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 9:26  توسط مينا  |