امروز شنبه دهمين روز مرداد ماه است . شيراز در آفتاب مي سوزد .
چند روزي است كه مجبور مي شوم با آهي بلند نفس حبس شده در سينه ام را بيرون دهم . روزي چند بار . ديروز جلوي آينه ايستاده بودم و به خودم نگاه مي كردم . موهايم را يك ماهي است كه رنگ نزده ام . سفيدي اش چشم آدم را مي زند . شانه را برداشتم و شروع كردن به شانه زدن موهايم . ياد سالها پيش افتادم كه با چه لذتي اين كار را مي كردم . چند خط روي پيشاني ، چين هاي كوچك دور چشم ، دو خط گود كنار لب ها ، چند لك و خال هاي روي پوست ، بايد باور كنم ديگر زيبا نيستم . گرچه نمي دانم واقعا آن سالهاي دور زيبا بودم يا نه ؟
- هژبري ! هژبري ! پدرت دارد مي آيد .
- پدرم ؟
- آره بابا
- از كجا فهميدي باباي منه ؟
- آخه قيافه اش كپي خودته .
اين صداي فاطمه حسيني بود همكلاسي دوران ابتدايي ام . پدرم عضو انجمن مدرسه بود . وقتي جلسه انجمن بود و قرار بود پدرم به مدرسه بيايد سر از پا نمي شناختم . پدرم با آن قد بلند و قيافه جذابش هميشه باعث غرورم بود . مهارتش در سخنوري ، ايده هاي كار سازش ، جسارت آميخته با ادبش و مهمتر از همه دست بخشنده اش زبانزد بود .
ستوده ! يادت مي آيد روزي كه گفتي مي خواهي با فرشيد علومي ازدواج كني ، وقتي احساس كردي من شوكه شدم و بعد خيلي غمگين و بلافاصله بي تفاوت . براي اينكه مرا از اين حالت درآوري با شوق گفتي :
مينا پشت دستان فرشيد عين دستان پدرت است . به همان قشنگي .
و من بي تفاوت گفتم
چه جالب .
و در دل به خودم گفتم :
دستان پدر من فقط مال پدر من است . نه هيچكس .
وقتي دانشگاه قبول شدم ، پدرم برايم يك رنوي قرمز رنگ شماره ياسوج خريد . چقدر خنديديم . به پدرم مي گفتم :
بابايي ! حالا نمي شد شماره تهران مي خريدي من پز مي دادم .
و پدرم با شيطنت هاي هميشگيش مي گفت :
نترس پسرها با همين شماره ياسوج هم با تو كورس مي گذارن .
من خودم را لوس مي كردم و چرخشي نرم به بدنم مي دادم و مي گفتم : ا.........بابا
و خودم را با آن قد 170 سانتي و وزن 53 كيلويي مي انداختم توي بغل پدرم .
يادم مي آيد خانم آقاي محمدي همسايه طبقه بالايي يك روز به مامانم گفته بود :
شاپور – شوهرش – با تعجب گفته : خانم ! وقتي داشتم مي آمدم بالا از پشت پنجره ديدم كه مينا توي بغل پدرش نشسته بود . از تعجب شاخ درآورده بودم . دختره خجالت نمي كشد !!!!!!!!!!!!!!!!! و من هنوز هم خجالت نمي كشم ...........
پدرم – خيام هژبري – حالا 76 سال سن دارد . پشتش كمي خميده شده است و سائيدگي شديد زانو باعث شده تا با تكيه بر عصايي سياه رنگ ، روزانه چند قدمي بيشتر راه نرود .
خا نم هژبري ! بيا بيا !
اين صداي همكارم خانم رضايي بود كه بدنش را تا نيمه داخل اطاق كار من كرده بود – سال 74 –
و من با عجله وكمي اضطراب از پشت ميزم بلند شدم و گفتم:
چيه ، چيه ؟
اشاره به ابتداي راهرو كرد و گفت :
ببين ! اين آقايي كه داره مياد پدر تو نيست ؟
نگاهي به راهرو انداختم . خيام هژبري را ديدم . تبسمي حاكي از رضايت و غرور بر لبانم نشست و تا رسيدن به پدرم و بعد ازآن تا رفتنش از اداره ، از جايش تكان نخورد .
گفتم :
آره اين مرد دوست داشتني پدر منه ولي تو از كجا فهميدي ؟ تو كه هيچوقت بابايي منو نديده بودي ؟
و با شيطنت چشم هايش را ريز كرد و گفت :
از كجا مي دوني تا حالا پدرت رو نديده بودم !
من خنديدم و او هم خنديد و گفت :
باور مي كني اگر بگويم از راه رفتن پدرت . از بس كه پدرت مثل تو راه مي رود ،فهميدم كه تو دخترش هستي !
......و من دستان بزرگ و سنگينم را محكم چسباندم پشت كمر خانم رضايي و با خنده گفتم :
از بس كه من مثل پدرم راه مي روم ......
........و ستوده ! حالا اين دكترها – دكترهايي كه خيام هژبري – را نمي شناسند ، با بي رحمي مي گويند كه سه رگ از رگ هاي حساس قلب پدرم گرفته و خون رساني كم شده است . ستوده ! پيرمرد چند سالي است از درد زانو رنج مي برد و ما تصميم داشتيم زانويش را عمل كنيم . متاسفانه مقدمات عمل نشان داد كه خون رساني به قلب به اندازه نيست و حالا عمل قلب هم به آن اضافه شده است .
..........نمي داني چه روزگاري دارم .
پدرم ، مردي كه من خيلي به او شبيه هستم ، مردي كه من درست مثل او راه مي روم ، مردي كه دستهايش شبيه دستهاي فرشيد علومي است ، مردي كه سيروس نوذري خيلي دوستش دارد و مي گويد پدرت بي نهايت جذاب است ، .....................حالا به سختي راه مي رود و نمي دانم ...................
ستوده ! اين روزها بيشتر به خانه خيام هژبري مي روم . بيشتر از هميشه به او نگاه مي كنم . بيشتر از همبشه با او حرف مي زنم . .............................و بيشتر از هميشه دوستش دارم .
............. وقتي يادم مي آيد به روزي كه تو تلفني از پدرم خداحافظي كردي تا براي هميشه به كانادا بروي ، پدرم چقدر گريه كرد ...........
آن موقع بود كه فهميدم پدرم چقدر تو را دوست دارد ..................
