تبليغاتX
سيب زميني هاي طلايي

سيب زميني هاي طلايي

حرف هايي براي ستوده

ستوده عزيزم !

       امروز روز شيراز است . پانزدهمين روز ارديبهشت ماه.

      مدتي بود كه خيلي دلم براي خودم تنگ شده بود . احساس كردم بايد سري به خودم بزنم . ديدم كمي افسرده ام . كمي خسته ام . كمي نياز به تفريح دارم . نگاهي به آينه انداختم ، خيلي بد است كه يك شيرازي در ارديبهشت ماه چشمهايش افتاده باشد و لبش جمع شده باشد  و خلاصه حسابي آويزان باشد. دست خودم را گرفتم و فشار دادم .

      تلنگري به خودم زدم . كتاني سفيد رنگي را كه مدتها ته انباري افتاده بود بيرون آوردم . خاكش را تكاندم . همين يك جفت كتاني رنگ و رو رفته كافي بود تا رنگ و روي مرا سر جايش بياورد . امروز پانزدهمين روزي  است كه صبح ها ساعت ۵.۵۰ دقيقه از خانه بيرون مي زنم . هنوز هوا تاريك است و به جز چند كارگر نارنجي پوش  شهرداري و اتوبوس هاي مسافربري كه با سرعت خود را به اولين ايستگاهشان مي رسانند و البته ماه صبحگاهي و من كسي درخيابان  نيست .

      مسيرم را خيابان فرهنگ شهر اتنخاب كرده ام . يعني از ميدان احسان ـ آخر معالي آباد ـ شروع  به پياده روي مي كنم و وارد خيابان فرهنگ شهر مي شوم و تا فلكه معلم - بزرگترين ميدان شيراز - و گاهي كمي بيشتر می روم و بعد با سرويس به اداره مي روم .

      خيابان فرهنگ شهر در امتداد كوه دراك است . يكي ا ز زيباترين كوههاي شيراز . از باغ هاي رز - تاکستان -  حاشيه اين خيابان ديگر خبري نيست . تا چشم كار مي كند آپارتمانهاي سر به فلك كشيده نيمه ساخته بي قواره  اي است كه با بي رحمي تمام منظره زيباي دامنه كوه دراك را پشت خودشان پنهان كرده اند . باور كن حكم اعدام هم براي شهردار كم  است . قاتلين طبيعت بايد مرگي فجيع تر داشته باشند . بشمار !!!!

      حالا مي فهمم كه خيابان هاي شهر ، صبح هاي زود چقدر زيباترند . درخت هاي حاشيه خيابان فرهنگ شهر ، اغلب درختان كهنسالي هستند كه هر كدام در اين ماه بهشتي بوي خاصي مي دهد . اين خيابان هم تكه اي از بهشت است - صبح هاي زود -

      امروز خودم را طي يك مراسم باشكوه به سعديه و حافظيه دعوت كرده ام ! و بعد هم خوردن يك كاسه بستني سنتي سعدي - كه مي داني چه شهرتي دارد .

      امروز مي خواهم فقط با خودم باشم ! ناهار سفارش كلم پلوي شيرازي داده ام . و براي شام هوس چغور پغور كرده ام . عصرانه باقالي گرمك و چايي و نان يوخه . - همه اش بخور بخور -

      دم دماي غروب هم عازم سعديه هستم و آخر شب هم حافظيه . آخ چه كيفي دارد صداي شجريان در چايخانه سنتي حافظه :

      خواهم كه بر مويت ، مويت ، مويت هر دم زنم شانه ، ترسم ...................

    خواهم كه بر رویت ، رویت ، رویت هر دم زنم بوسه  ، ترسم ......................

    ستوده ! سعديه شيراز با آنچه تو سالها پيش ديده اي خيلي فرق كرده است . قسمت وسيعي از خيابان جزئي از سعديه شده است و پس از وارد شدن از درب اصلي كمی كه جلو بروي علاوه بر چمن كاری و باغچه هاي وسيع دوطرف ، سمت چپ عمارت اصلي جو ي خيابان سعدي با ماهي هاي معروفش است كه با ساخت چندين پله نيم دايره اي و بناي زيباي اطرافش حسابي چشمگير شده است .

       صندلي هاي پشت عمارت هم فقط جايگاه عشاق است . متاسفانه مسئولين محترم هنوز ،فرصتي براي نصب مجدد تابلوي " جايگاه عشاق " كه حوادث طبيعي آن را از جاي كنده است ، را به دست نياورده اند !!! ! ولي مهم نيست عشاق خود اين جايگاه را به ضرب شستي مي يابند . ناز شتشان !!!

      ستوده ! مي دانم كه امرور خودم با خودم حسابي بهمان خوش مي گذرد . ولي مي دانم خودم با خودم همه اش به ياد تو هم خواهيم بود . مي دانم خودم با خودم روز شيراز را با تو هم قسمت خواهيم كردم . مي دانم خودم با خودم ، تو را از حافظيه پياده مي كشانيم دروازه قران و مجبورت مي كنيم پله هاي دروازه قران را تا اخر بالا بروي و بعد .......در ان اوج  تا آخر شيراز را با هم نفس مي كشيم و همه شيراز را مي بلعيم و ....................بعد .....مي دانم آنقدر مي خنديم كه كمي آن طرف تر كوه بمو تكاني مي خورد و پرتمان مي كند آن طرف كنار گهواره ديد و بعد باهم از پله هاي كوهپايه پايين مي آييم و میدان طاووس را دور می زنیم و کلبه رحیم کبابی را رد می کنیم و از پیاده رو تاریک جدید قران هرهرو کرکر کنان تا فلکه اطلسی لی لی می رویم - دخترهای سبک - و بعد .......من هوس خانه عمه قمر می کنم - خانه سالهاي دوازده /سیزده سالگيم  - و از فلکه اطلسی مستقیم می رویم چهاراه اریا و وارد خیابان آریا می شویم و کوچه ذکاء الملک و هرجه می گردیم خانه عمه قمرم را پیدا نمی کنیم و من به تو می گویم " ستوده ! خانه عمه  قمر همین جا بود   من مطمئن هستم . من ۲ سال با عمه قمرم زندگی کرده ام ." و تو می گویی : " دختر ! درب خانه عمه قمر کوچک بود و همیشه باز "  و بعد می فهمیم که خانه قدیمی عمه قمرم را جدید کرده اند !  آخ .ستوده! نمی دانم چه بلایی سر آن درخت گل رز زرد آمده است ؟یا آن یاس آخر حیاط و آن دو نارنج باغچه سمت راست . ستوده ! هنوز می توانم به خوبی چهره پیر اما  زیبای عمه قمرم را پشت چرخ خیاطی سیاه رنگش با آن عینکی که همیشه نوک دماغش بود و ماهمیشه منتظر افتادنش بودیم  و کتاب حافظش تجسم کنم . مادربزرگم - نرجس خاتون ۸۰ ساله - می گوید : " عمه قمرت آنقدر زیبا بود که تا نداشت " راست می گفت با آن قد و قامت بلند و آن صورت ماه گونه . پدرم - خیام هژبری - می گوید برای همین زیبائیش اسمش را قمر گذاشتند .فکر نمی کردم عمه قمرزیبا و مهربان و خوش رویم  ، آنقدر تنها بميرد !

      خلاصه خودم با خودم و تو از کوچه ذکاءالمک بیرون می زنیم و از سمت چپ مستقیم می رویم خیابان ساحلی و حاشیه رودخانه که حالا با صنوبرهای زیبا پنهان شده است . کمی سرد است و نسیم خنک پانزدهمین روز اردیبهشت ماه وور وورمان می کند ..............................................راستي يادم نبود تو چقدر دوري ...........وقتی اول اردیبهشت برف بارید فهمیدم که چقدر دورم.
.................آنقدر دور كه حالا داري با چوب سياهي رو سفيدي برف ها ي ساسكاتون نقشه شيراز را مي كشي .............خودم با خودم آهی می کشیم . ................روز شیراز ...............روز خودم با خودم ...............روز ستوده ................روز ساسکاتون ..................روز برفی ...........................ولي عجيب دلم براي خودم تنگ شده است  !!!!!!!!!!!!

            

 

 

     

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:37  توسط مينا  |