تبليغاتX
سيب زميني هاي طلايي

سيب زميني هاي طلايي

حرف هايي براي ستوده

ستوده عزيزم

      امروز بيست و سومين روز بهار است . هواي شيراز آنقدر دلچسب و عالي است كه حدي برآن متصور نيست .

      ميز كار من روبروي پنجره سمت چپ اطاق است . پنجره اي بزرگ  با عرضي در حدود ۳ متر كه از آن مي توان درخت هاي سبز خوشرنگ پارك روبرويي را به خوبي ديد . درخت هاي سرو ، چنار ، نخل ، نارنج ، بيد و خيلي هاي ديگر كه من اسمشان را نمي دانم و هميشه بر سر اين موضوع با سيروس نوذري بحث داريم . او هميشه به من مي گويد كه نسبت به خيلي چيزها بي تفاوتم و يكي هم عدم دقت در مورد يادگيري نام درختان است و البته اين قضاوت عجولانه اي است كه من نسبت به چيزي به اين مهمي بي تفاوتم .  به زعم من درخت ها همه زيبا هستند . اينكه من اسمشان را نمي دانم مهم نيست . مهم اين است كه همه آنها برايم مهم هستند !

      صبح ها اول وقت كه به اداره مي آيم  . سلامي به اولين درخت نارنج باغچه سمت راست اداره مي دهم و شروع مي كنم به جمع كردن بهار نارنج هايش كه با بازي بادهاي بازيگوش شب قبل ريخته اند . هنوز ۱۰ تايي بيشتر جمع نكرده ام كه دوستان و همكاران محترم هم به كمكم مي آيند !. مگر شيرازي مي تواند چايي روزهاي بهارش را بدون بهار نارنج بخورد . ؟؟؟؟

       فقط خدا مي داند كه اين چايي بهاري برای من طعم تو را دارد ! 

      ستوده ! روزهايي هستند كه مسير من براي رسيدن به اداره ، زيباترين خيابان شيراز است .از  معالي آباد كه وارد چمران مي شوي ، سمت راست ، كنار حاشيه رودخانه به فواصل مساوي درخت ها ي توت كوتاه قدي است كه در بهار غرق توت هاي قرمز است و بي اختيار با ديدن آنها و ادم هايي كه خيلي توت دوست دارند و دورادور اين درخت ها حلقه زده اند ! ياد اين هايكو مي افتم :

     دست و لبم خونين نيست

     از توتستان 

     مي آيم !

     و سمت چپ خيابان  در حاشيه باغ هاي آدم هايي كه باغ خيلي دوست دارند ! زيباترين پياده روي شهر را مي بيني كه از ابتدا تا انتها با نقشه و طرح هاي زيبايي طراحي شده است . آب نماها . طرح هاي سنگي و فلزي ، نگارخانه آبگينه ، پستي و بلندي هاي زيبا و پارك باغ باصفاي چمران و .............خلاصه . قدم زدن در اين حاشيه ی به ياد  ماندني آدم را هوايي مي كند ! دلت مي خواهد روسري از سر برداري و اين مانتوهاي دراز بي قواره را پرت كني توي رودخانه ي آن سمت خيابان و هي بدوي ، هي بدوي ، هي بدوي .و دوباره به ته خيابان كه رسيدي ......ببخشيد به ته بهشت كه رسيدي ، نفسي تازه كني و دوباره ........................ستوده ! مي دانم كه از اين خيابانها در كشور سر سبزي مثل كانادا زياد است ! و لي اينكه پر از درخت هاي توت قرمز و ادم هايي كه توت خيلي دوست دارند باشد و پر از باغ هاي ادم هايي باشد كه باغ خيلي  دوست دارند و پر از  زن هايي  باشد كه ارزوي دويدن با لباس هايي راحت دارند را بعيد مي دانم . 

      ستوده ! اين روزها خيابان چمران بهشت شيراز است . حالا نارنجستان قوام و باغ دلگشا و ارم و باغ عفيف اباد و حافظيه و سعديه و........را كه دورادور آنها ديوارهاي دست ساز ادم هايي است كه ديوار خيلي دوست دارند ! را كنار مي گذاريم و همين خيابان چمران را دو دستي مي گيريم . - اي كاش مي دانستم اين خيابان زيبا چرا به اين نام است ؟ -  يادم مي آيد يكي ار روزهايي كه تو شيراز بودي . آدينه روزي با هم براي پياده روي به این خيابان رفتيم . نوروز نبود . اوايل مهر ماه بود ولي اين خيابان زيبايي پاييزي خود را داشت . لطف اين خيابان اين است كه بهار زودتر از همه جا به او مي رسد و همينطور پاييز . رضاي تو بيش از ۴ سال نداشت .  از روبرويمان ادم هاي مختلف با چهره هاي مختلف مي آمدند و از ما مي گذشتند . آدم هايي با چهره هايي معمولي و آدم هايي با چهره هايي خاص . عشاق جوان . عشاقي آسوده خاطر و بعضي ديگر سر به زير از ترس شناخته شدن ! - كه البته من و تو مي دانيم لطفش بيشتر است !پيرمردها و پير زن ها ، دختر بچه ها و پسر بچه ها . آن روز هوا عالي بود و شيرازي ها كه هميشه دنبال فرصتي براي خوشگذراني هستند همه از خانه بيرون زده بودند و چون همه شيرازي ها خوش نشين هستند اين خيابان را براي خوشي انتخاب كرده بودند و يادم مي آيد كه تو از اين همه شلوغي خسته شده بودي و با ديدن جوانهاي اجق و وجقي كه شلنگ تخته مي انداختند و دخترهاي رنگارنگي كه چشمشان همه دنبال این پسرها ی اجق وجق بود حسابي جوش آورده بودي . و من كه دلم مي خواست به تو خوش بگذرد مدام مي گفتم جلوتر كه برويم خلوتر مي شود و ما هرچه جلوتر مي رفتيم آدم هاي شيرازي خوش نشين خوشگذراني كه پياده روي روز ادينه را خيل دوست دارند ! بيشتر مي شد ! و اين بود كه تو هيچ ذهنيت خوبي از اين خيابان در ياد نداري . و بر عكس من كه روز هاي بسياري با دوستم ميترا قهرماني و بعدها با سيروس نوذري و خيلي هاي ديگري كه جوجه كباب روي آتش را خيلي دوست دارند! در پناهگاههاي اين خيابان كه فكر مي كنم فقط خودم آنهارا بلدم چه روزهاي پرخاطره ايي ساختم .

      ستوده ! قول مي دهم اگر باز روزي به شيراز خوش نشين ها بيايي اين خيابان را براي تو قرق مي كنم ! و با هم طولاني ترين و شيرين ترين پياده روي را در بهترين هواي دنيا  خواهيم داشت و خوشمزه ترين توت هاي سرخ را برايت خواهم چيد و در بهترين جاي آن خوشمزه ترين جوجه كباب روي آتش دنيا را به تو خواهم داد  و.......................

      ستوده ! تو بيا !

      تو بيا!

     

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 13:42  توسط مينا  | 

 

 

ستوده عزيزم

      برايت بسيار نوشته ام ، ولي نمي دانم چرا نمي توانم آنهارا به پايان برسانم و  به اصطلاح وبلاگي ها به روز كنم . هميشه پايان  دادن به يك چيز برايم سخت است به همان اندازه كه شروع آن .

     دوباره  چهل و يكمين بهار شيراز را ديدم . خداي من .....اين بهار شيراز هميشه مرا ديوانه مي كند .نوشتن از بهار شيراز برايم سخت است! هم شروع و هم پايانش .

    سال ۱۳۸۸ را خوب شروع نكردم . بيماري سخت فرامرز ، خودم و همسرم  و  نيمچه تصادف ماشين  .

    سه شنبه عازم بندرعباس هستيم كه حالا شهر سارا است . پدرم همچنان از درد شديد زانو رنج مي برد و راه رفتن برايش بسيار مشكل شده است . مادرم مثل هميشه فداكار است و نگران و البته كمي افسرده . 

   امسال هفت سين را خيلي زود چيدم . فرامرز همان يك سيب را كه داشتيم تا ته خورد و من همان سيب خورده شده را توي سفره گذاشتم . با دو ماهي و سبزه اي كه مادر برزگم هر سال براي فرامرز سبز مي كند . پيرزن عاشق فرامرز است . با كتاب حافظ هميشگي ......................و مابقي سين ها .

   و يكی از آن سين ها تو بودي ، تو در فكرم . تو در يادم و تو در همان مهمترين سلول مياني مغزم .

   هميشه نوروز ياد خاطراتم در  سفر تو به شيراز مي افتم در نوروز چند سال پيش . نمي دانم چند سال پيش . نمي دانم ..........

   ستوده خيلي دلم برايت تنگ شده است . و مي داني كه بهار دلتنگيم را صد چندان مي كند . مي داني كه بهار نمي توانم زياد بنويسم و بهار ......................و بهار يعني ........يعني خيلي دوستت دارم .

    پراكندگي نوشته هايم را به من ببخش .  اين از پراكندگي ذهنم است .

    فرشيد ، رضا و علي را ببوس . كاش امسال سال  ، سال تو باشد ...........فقط تو!

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 10:58  توسط مينا  |