ستوده عزيزم سلام
نمي دانم اين چندمين نامه اي است كه برايت مي نويسم . فرصت اينكه انها را بشمارم ندارم . چرا كه كار بيهوده اي است . ۵ ديماه را فراموش نكرده ام . روز تولدت را از ۵ ديماه سال پيش تا امسال به خاطر دارم . ولي چه كنم كه بازي روزگار فرصت نداد تا همان روز برايت بنويسم . بنويسم كه دلم مي خواست كيكي درست كنم و با همان جمع كوچك خانواده و با تصور بودن تو جشن بگيرم . ستوده عزیزم نزدیک به یک ماهی است که بیماری خانه ما را رها نکرده است . مدتی اداره نبودم و می دانی که خانه ما هنوز با تکنولوژی روز دنیا فاصله دارد ........... چه کنیم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بنابر این نتوانستم روز ۵ دی با اینتر نت برایت پیام تبریک بفرستم .
ستوده می دانی هیچ کس هیچوقت تغییر نمی کند . نه تو و نه من . من همان مینای همیشگی هستم با علائق همیشگی . هنوز فروغ فرخزاد برایم حرف اول را می زند و هنوز دلم می خواهد جسارت و شهامت این زن را داشتم . هنوز کلم پلوی شیرازی محبوب ترین غذایم است و هنوز چای بعد از غذا مرا به هیجان می اورد .
هنوز عشق رژیم هستم و در جمع اوری انواع و اقسام رژیم های غذایی کوشا . هنوز دوست باز هستم و عاشق میهمان . هنوز افتخاری و شجریان گوش می دهم و کاروان بنان محبوب ترین شنیدنی روزگارم هست . هنوز كتاب هاي ميلان كوندرا را با ولع مي خوانم و هنوز با شروع خواندن هر يك از خمسه هاي نظامي گريه مجالي نمي گذارد و هنوز نتوانسته ام فصل ديدار مجنون با پدرش را پس از سرگرداني به پايان برسانم كه محال است .وهنوز مي گويم نظامي يك معجزه است و هنوز نتوانسته ام شاهنامه فردوسي را بخوانم گرچه همسرم كلاس شاهنامه خواني دارد ..........واي ستوده من هنوز در هنوزهايم گير كرده ام ..............................هنوز تهران بدون ستوده برایم تحمل پذیر نیست .................هنوز دوستت دارم ......................هنوز دلم برایت تنگ می شود ......................هنوز دوست دارم با هم غیبت کنیم ...........هنوز دوست دارم با هم به خرید برویم ............هنوز دوست دارم با هم به ولگردی برویم ...............هنوز دوست داریم بی خیال همه چیز باشم و ازاد ازاد
وای ستوده ....................تو کجایی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟مگر قرار است ما چقدر زندگی کنیم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟مگر قرار است اینده بچه هار ا ما بسازیم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟.مگر ما چقدر تعهد داریم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ستوده ....
من هم خیلی خسته ام . روزمره گی دیوانه ام می کند . سیروس نوذری با کتاب های جدیدش سرگرم است . وشعر به زندگیش معنا و مفهوم می دهد . ولی من هرروز نگران تر و افسرده تر می شوم . هر روز همه چیز برایم بی معنی تر می شود . اصلا نمی دانم چرا بچه دار شدم . چرا وابستگي ام به زندگی را بیشتر کردم . هر چه می گذرد به پوچی زندگی بیشتر پی می برم.
كاش مي توانستم غير از اين باشم كه هستم . كاش مي توانستم شعر بگويم ، نقاشي كنم ، خطاطي .........اي كاش هنري داشتم ...دلبستگي به چيزي .........
كاش مي توانستم تغييري بوجود بياورم . .....اين روزها همه اش به مرگ فكر مي كنم . وحشت همه وجودم را مي گيرد . نمي دانم چرا ؟؟؟؟؟
چند روزي است شروع كرده ام به نوشتن داستانهاي كوتاه ......براي داستانهاي كوتاه ايده هاي خوبي به ذهنم مي ايد ولي تكنيك نوشتنم ضعيف است . سيروس نوذري دوستان زيادي دارد كه در اين زمينه فعاليت دارند و حرفه ايي هستند ولي جرات اينكه داستانها را به انها بدهم تا بخوانند و نظر بدهند ، ندارم . همان حماقت هاي هميشگي .........راستي يادم رفت بگويم كه هنوز هم احمقم مثل يك گاو. ................
............و تو ستوده ..........نوشته اي كه دلت برايم تنگ مي شود.........نوشته اي كه فراموشم نكرده اي ...........نوشته اي تو هم خسته ايي ................ستوده بگو كه تو هم همان ستوده هميشگي هستي ..........بگو ......هنوز وقتي به اخرين باري كه به تهران امدم ، تهراني كه تو را داشت و تو بي رحمانه مرا ازديدن خودت محروم كردي ....فكر مي كنم تو ستوده ايي نبودي كه بايد .
ستوده .............................بگو كه تو همان ستوده خوب خوب هستي ...............بگو ...من به گفتن تو نياز دارم ...چرا نمي توانم فراموشت كنم .چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
