ستوده عزيزم
از زماني كه آخرين پست را نوشته ام دو ماهي مي گذرد . اين اداره لعنتي ، اين بودجه لعنتي ، اين كسري و مازادهاي لعنتي ، اين گرفتاري هاي لعنتي ............مجالي براي نوشتن نگذاشت . گرچه ،ستوده عزيزم ،من لبريز گفتنم نه نوشتن .
ستوده ، بارها خواسته ام تو را فراموش كنم آنجنان كه تو مرا به فراموشي كامل سپرده اي . بارها خواسته ام حتي به تو فكر نكنم ، تورا گم كنم .........گم كنم ...............گم كنم ....و لي باز ديشب نيمه هاي شب پرده و باد و ماه دست به دست هم دادند و ساعت سه نيمه شب چهلمين روز پاييز تو را به خانه كوچك من اوردند . ..........
ديشب مثل خيلي از شب هاي ديگر ، بي خوابي به سراغم امده بود ، تا نيمه هاي شب بيدار بودم . نگاهي به ساعت كوكي كوچك كنار تلويزيون - هديه مسعود طوفان ، دوست سفركرده به غربت - انداختم ، دقيقا ۳ نيمه شب بود ، از انجايي كه فرامرز ، مرد كوچك ـ به تنهايي نمي خوابد ، ما مجبور شده ايم سه تشك در ابعاد ۱۸۰*۹۰ با ملحفه هاي زرد و گل هاي آبي بدوزيم و شب ها آن را به رديف در سالن پذيرايي بياندازيم و روي آن ها بخوابيم -آخرين باري كه روي تخت خواب به خواب رفته ام را به يا د نمي آورم !!ـ
ديشب من وسط خوابيده بودم ، روبروي پنجره سمت چپ ، همان كه شفراي ۱۷ ساله و لينداي ۱۰ساله بالكن ان را پر كرده اند . پرده كرم رنگ خانه با گل هاي پاييزي زيباي آن بي وقفه تكان مي خورد . انگار باد مي خواست با اصرار از شكاف باريك باز پنجره پرده را به كنار بزند و چيزي به من بگويد ، و من خيره به به باد و پرده ، ياد هايكويي از سيروس نوذري افتادم :
دل بسته ام
به پرده ايي
كه از باد نيمه شب مي لرزد
جنگ باد و پرده من را از جا بلند كرد ، پرده را به كناري زدم ............نگاهم به اسمان خيره ماند انگار ماه براي ديدن من پشت پنجره ايستاده بود - اين را به حساب خودخواهيم بگذار- بي اختيار به ياد تو افتادم .........ستوده ......................و اين قطره هاي اشك لعنتي هميشه پرده اي هستند بي هيچ تكاني در برابر چشمانم ...........
ستوده ! دلم برايت تنگ شده دختر ..............چرا نمي فهمي .؟؟؟؟؟؟؟...........چرا نيستي ؟؟؟؟؟؟؟؟؟................چرا فراموشي برايت آيين ساده اي شده است ؟؟؟؟؟؟
آخرين باري كه به ساعت نگاه كردم ۲۲/ ۴ بود . ساعت ۴۵/۵ صبح مثل همه صبح هاي ديگر از خواب بلند شدم . پرده را كنار زدم ، پنجره كاملابسته بود . فهميدم كه سيروس نوذري از سرماي پاييز آن را بسته ، پنجره را به ارامي باز كردم ، باد سرد محكم به صورتم كوبيد ، از ماه خبري نبود . پنجره را بستم ، پرده را كشيدم . به طرف آشپز خانه رفتم چراغ را روشن كردم . همان زندگي هميشگي ..........سه تكه ماهي را براي سيروس نوذري آماده سرخ كردن كردم . برنج خيس كرده شب قبل را جوشاندم و ابكش كردم ، به طرف ظرف سيب زميني رفتم ، درشت ترين سيب زميني را برداشتم ، نگاهي به آن انداختم و دوباره آن را روي سبيب ز ميني هاي ديگر پرت كردم و برنج را بدون سيب زميني ته ديگ دم كردم .............
نگاهي به سيروس و فرامرز نوذري انداختم ، صداي نفس هايشان خانه را پركرده بود ......لباس پوشيدم و به سمت اداره راه افتادم . در تمام مسير خانه به اداره صداي آسماني افتخاري با من بود ....
صدايم كن
صدايم كن اي دوست
تا امان يابد عاشقي خسته در شب باران ...............
صدايم كن
انگار افتخاري هم مي داند كه من چقدر دلتنگم و تو چقدر دوري ...........چقدر دور
