تبليغاتX
سيب زميني هاي طلايي

سيب زميني هاي طلايي

حرف هايي براي ستوده

 

ستوده عزيزم ، امروز بدون هيچ پيش زمينه فكري خاصي انگشتهايم را روي صفحه كليد مي رقصانم  هرچه بادا باد .

بيستم خرداد ماه است و گرماي هواي شيراز بيداد مي كند . آفتاب سوزان سومين ماه بهار بي رحمانه و بي هيچ شرمي از فروردين و اردي بهشت شيراز مي تازد و مي سوزاند . اما هميشه گفته ام اگر اين نيش ها نبود كجا قدر نوش ها را مي دانستيم .

نمي دانم همدان را ديده اي يا نه ؟ سفري ۱۰ روزه با فرامرز و همسر به همدان داشتيم . هواي بهمن ماه شيراز را در خرداد ماه همدان مزه كرديم .

شهر زيبايي بود ، با طبيعتي شگفت انگيز. آنقدركه دلمان خواست در آن شهر هم چند صباحي زندگي مي كرديم . سفري يك روزه هم به كرمانشاه داشتيم كه فقط طاق بستانش را ديديم و در حقيقت يك كرمانشاه بود و يك طاق بستان و نه چيزي بيشتر ، كه همان يك چيز همه چيز بود !!

همدان ، كرمانشاه ، اصفهان  ، بند رعباس ، رشت ، زنجان ، ..............................................ستوده تو كجا و اين شهرها كجا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!

كاناداي شما حتما تمام خطه سرسبز شمال را در جيبش مي گذارد اما  نمي دانم آثار فرهنگي هم دارد يا نه ؟

بعيد مي دانم كوهي به شگفتي بيستون داشته باشد ، و يا معماري مسجدهاي اعجاب انگيز اصفهان و يزد ، غار علصدر ، و  ستون هاي بي نظير و نقش هاي شگفت انگيز تخت جمشيد  ....................بخواهم بگويم مثنوي هفتاد من مي شود .  آريايي بودن و تعصبات خاص داشتن هم چندان دلچسب نيست . شايد بايد چشم هاي آبي و موهاي طلايي و پوست هاي به سفيدي برف را ويژگي هايي بدانم كه بر همه آثار تاريخي برتري مي يابد !!!!!!!!!!!

ستوده ! بدجنس شده ام ؟  نه ! باور كن فقط دلم هوايت را كرده است . دختر تو كجايي ؟؟؟؟؟؟

مي داني در چل چلي دوبار ه شوق و ذوق جواني به سرم زده است . با ۷۵ كيلو وزن و ۴۰سال سن دو باره راكت به دست گرفته ام و بدمينتون بازي مي كنم . آخر همين هفته يك سفر سه روزه به تهران داريم . براي مسابقات قهرمان كشوري كارمندان وزارت ارتباطات . مي خندي ؟ خوب حق داري . ولي خدا مي داند كه بعد از ۱۷ سال دوري از توپ و راكت ، مي توانم ضر به ها را بااستيل خاص خودش بزنم . و هنوز راكتم به توپ مي خورد !!!!!!!!!!!!!!!! فقط عجيب دلم گرفته كه باز بايد به تهراني پابگذارم كه ستوده اي ندارد .دختر تو كجايي ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ستوده !  ديروز از كشوي لباس هاي تابستانه تاپ سورمه اي رنگي را پيدا كردم كه ديگر رنگ و رويش از شستن هاي مكرر به آبي مي زد ،و چند سوراخ ريز در پشت و جلويش ريز ريز به من مي خنديدند !!!! غافل از اينكه من پرده اي از اشك مقابل چشمانم بود كه سعي در نريختنش باطل بود .

يادت مي آيد خانه اتان نزديك ميدان توحيد بود . همه فضاي آن خانه را به ياد دارم .  ماموريتي چند روزه داشتم كه مثل هميشه به شوق بودن با تو چند روز هم مرخصي به قدش چسبانده بودم براي خوش بودن .، خنديدن ، غيبت كردن ، خريد كردن .........براي با ستوده بودن ..........براي با فرشيد و رضا بودن ..........

براي خريد ، براي اولين بار از خيابانهاي بالاي شهر فاكتور گرفتي و با همان شيطنت هاي مخصوص خودت مرا به خيابان سرسبيل بردي . چقدر خوش گذشت و چقدر خنديدم . اول به مغازه توليدي خشايار رفتيم و من همانجا از قيمت هاي ارزان آنجا دهانم باز مانده بود . كلي خريد كردم . مثل شهرستاني هاي تهران نديده مغازه نديده جنس نديده !!!!!!!!!!!!!!!!!! و همانجا اين تاپ سورمه اي را گرفتم . - و چقدر چيزهايي كه خريده بودم خوش جنس بودند و وفادار - نشانش همين تاپ كه براي يادگار نگهش داشتم - بعد با آن همه كيسه هاي پر از لباس و مانتو  مرا به مغازه بزرگي بودي كه يك ور بستني مي فروخت و ور ديگر آش رشته . پرسيدن نداشت من شيرازي خوش ذوق معلوم است كه آش رشته را به بستني ترجيح مي دهم و تو مرد سبيل كلفت آش رشته فروش با شكم چسبيده به ديگ را براي من لقمه گرفته بودي و مي گفتي : " مينا ! اخلاقت را خوب كن بهتر از اين نصيبت نمي شود ! از آشپزي هم معافي ! هي آش رشته درست مي كند و هي تو بخور........." باور كن آنقدر خنديديم كه اشك هاي من از فرط خنديدن آش رشته را آبكي كرد و شور !!!!!!!! و بعد ..........خانه ............فرشيد .........رضا .............سبزي هايي كه فرشيد براي من و تو خريده بود تا پاك كنيم و غيبت كنيم ..............شام خوشمزه ..............چايي ...........حلواي مسقطي ..........و من هنوز هم عشق مغازه خشايار را دارم ................ستوده تو كجايي ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ستوده .......................................تو كجايي ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 10:27  توسط مينا  |