تبليغاتX
سيب زميني هاي طلايي

سيب زميني هاي طلايي

حرف هايي براي ستوده

ستوده عزیزم حتما ميدان اطلسي را به یاد داری با آن گل های زیبای اطلسی که با هر نسیم شیراز می رقصیدند و تو را به سوی خود می کشاندند ! حالا دیگر  از آن همه  گل های رنگارنگ رقصان مهربان خبری نیست . بگذریم .....  میدان را که  دور مي زدي به طرف چهار راه حافظيه بين ميدان و چهارراه درست روبروي خيابان سيلو ، صحراي نسبتا وسيعي بود كه كه با قدم هاي بلند  ۱۰۰ قدم بر مي داشتي به خانه دو طبقه اي مي رسيدي كه خانه كودكي هاي من بود  با خانه های بسیاری دور تا دور همان صحرای وسیع پر بابونه .چهار پله را كه طي مي كردي در آهني كوچكي بود  - نمي دانم چه رنگي داشت  - كه وقتي بازش مي كردي اولين چيزي كه به چشمت مي خورد حوض شش ضلعي وسط حياط بود كه هميشه پر از اب زلالي بود كه پدرم وقتي از گرد راه مي رسيد دست و صورتش را از اب ان حوض  با سروصداي بسيار مي شست .  يادم مي ايد مشت بزرگش را كه پر مي كرد و به صورتش مي كوبيد با لپ هاي برامده فوتي مي كرد و مقداري اب به اطراف مي پاشيد و من هميشه وقتي هيچكس نبود  اداي پدرم را در مي اوردم - دلم مي خواست پدرم باشم - و  بعد من و خواهرم ميترا با سلام های پی در پی دوره اش می کردیم و دنبال چیزهایی که خریده بود و یا دلمان می خواست خریده باشد می گشتیم . و پدرم با شیطنت هایی که فقط برای ما داشت می خندید و می گفت اول بگوئید چقدر بابونه جمع کرده اید ؟ و ما با سرعت می دویدیم وکاسه های روحی  پر از بابونه را می آوردیم و پدرم نگاهی به کاسه ها می انداخت و سبک وسنگینی می کرد  و به هرکدام یک اسکناس ۲۰ ریالی قرمز رنگ می داد و وعده سینمای شب جمعه و ساندویج مغازه دایی رضا ـ ساندویچ فروشی لذیذ - چهار راه زند " و ما به سرعت برق چهار پله را دو تا می کردیم و  تا بقالی عزیز اقا می دویدیم . ۲۰ ریالی من تمر هند ی وپفک می شد و ۲۰ریالی میترا ..........نمی دانم ..........فراموش کرده ام .......و از انجا تا خانه فقط به این فکر می کردیم که که غرولندهای مامان را چطور باید کیسه کنیم

 ستوده گلم نمی دانم تو آن خانه و صحرای پر بابونه روبرویش را به یاد داری یا نه ؟  یادم می اید من ومیترا انقدر مامان را اذیت می کردیم که پدر برای اینکه هم از نق ونوق های مامان ازاد شود وهم اینکه یک شکم بابونه پلوی سیر بخورد  ما را مامور کرده بود که صبح به صبح بابونه های زرد خورشیدی را توی ان صحرای زیبا بچینیم وتوی کاسه های روحی روی هم تلنبار کنیم و مزد کارمان را بگیریم . بوی اسمانی بابونه انگار معجزه می کرد و صداهای خنده من و میترا و همه بچه محله هایی که از ما یاد گرفته بودند بابونه بچینند - برای بابونه پلوهای پدرشان - خدا را هم به خنده وا می داشت . و در این میان من فقط پسر سبزه روی چشم آبی ۱۲ خانه بالاتر را دزدکی دید می زدم و اخر سر هم مشتی از بابونه های خودم را توی کاسه اش - که روحی نبود - می ریختم و او نگاهی به من می انداخت و با لبخندی که با همه وجودم قورتش می دادم می گفت : عجب بابونه پلویی بشه این .  و من  بعد از گذشتن ۳۰سال از ان سال هنوز ۵ شنبه کذایی نمی دانم چندمین هفته سال ۱۳۵۵ را که ان کامیون بی قواره بزرگ اثاثه های  خانه مهران بهارلو را بار می کرد تا او را برای همیشه به دورترین جای ایران ببرد - که پدرش ارتشی بود و همیشه یک جا نبودند -  را از یاد نمی برم  و خیسی گونه هایم از اشک های سال ۱۳۵۵ را  هنوز می توانم حس کنم  . هنوز .

 ستوده عزیزم از آخرین باری که بابونه پلو  با ماهی قباد جنوب را  خورده ام سالها می گذرد . انگار فقط همان صحرای روبروی سیلو توی شیراز بابونه داشت و بعد که ان صحرا پر شد از خانه های کوچک کوچک روی هم دیگر بابونه ای سبز نشد و بابونه پلو گم شد  زیر همان خانه های کوچک کوچک روی هم .

و حالا من  ـ میترا ـ پدرم - و شاید مهران بهارلو - عشق دوران کودکیم - خورشیدهای سالهای دور را دیگر به یاد نمی اوریم . بابونه های خوشبوی خوشمزه هم ما را به یاد نمی اورند . حالا همان خانه های کوچک کوچک روی هم ما را انقدر می چلانند تا طعم های خوب زندگیمان را قطره قطره بیرون بریزند . حالا دیگر .......................من خیلی خسته ام ......خیلی ................راستی یادم نمی اید گل های بابونه خار داشته باشند ............ستوده تو کجایی ؟........................گل های اطلسی ..........بابونه ها ..........ستوده ...............همه را گم کرده ام ................................من خسته ام .خسته.............

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 9:33  توسط مينا  | 

 

 ستوده گلم

مي خواستم بگم  یادمه ۹ بهمن ۸۲ روزي بود كه توي يه بيمارستان بزرگ توي بزرگترين شهر

ايران بزرگترين دوست من پسر كوچولويي به دنيا آورد كه حتما روزي از بزرگترين مردهاي دنيا

ميشه . وحالا مي خواهم تولد ۴ سالگيش را تبريك بگويم به پدر ومادري كه بزرگترين پدر ومادر

دنيا هستند .و به خودش كه خوردني ترين پسر كوچولوي روي كره زمينه .

 

علي كوچولو

صد سال زنده باشي

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 14:4  توسط مينا  |