شب در خم گیسوی تو عابر می شد
با هر نفست بهار ظاهر می شد
ای فلسفه ی شگفت ،افلاطون هم
با دیدن چشمان تو شاعر می شد
............... من رفتم ......... بامانتو وشال تو و البته شلوار متين كه اخرين مدل شلوار بود !......................با آن پيكان مدل ۵۶ كه چقدر به دردمان مي خورد .
...............برگشتم ......قرار رستوران صوفي داشتيم .....................بي توجه به التماس هاي شما لباسهايتان را پس ندادم كه مبادا يار مهربان اتفاقي ما را ببيند و من آبرويم برود با آن لباس هاي وواري .
واي ستوده كه تو چقدر با آن مانتوي تنگ و كوتاه - كه آن زمان بلند وگشاد مد بود - ديدني شده بودي و مرتب خودت را پشت ميز رستوران جمع وجور مي كردي ..................و من كه عرش را سير مي كردم ............ولي نهايت شما ناجوانمردانه حساب شام را به حساب كرايه لباسهايتان گردن من انداختيد كه پول شام پول همان لباسها شد!.........و البته آن شب با همه خنده ها وخوشي ها ونگرانيهايش براي هميشه ثبت شد در يكصد و پنجاه وشش ميليونيم سلول مياني مغزم . براي هميشه .
................۱۰ روز بعد هر دو با صورت هايي پر از سگرمه در تر مينال كارانديش شيراز ساعت ۳ بعد ازظهر منتظر ولووي قرمز رنگي بوديم تا تو را به تهران ببرد ..............تاشايد سفري بعد.............
.........و ۸ روز بعد از رفتن تو پستچي مهربان ۴۰ساله امان آقاي قنبري بسته اي را برايم آورد از تهران ..............فرستنده : ستوده ..........گيرنده مينا...........بازش كردم يك شال پشمي سبز ومانتويي مشكي رنگ با سر آستين هاي توپ توپي سفيد بود .
چند شب پيش لباسهاي تابستاني را جاي لباس هاي زمستاني در صندوق قديمي پدرم ، كه حالا گوشه سالن پذيرايي خانه ام لم داده - جهازم شد ، مهرباني پدر - مي گذاشتم كه اين شال سبز پشمي را ديدم . بويش كردم . بوي خانه مرجان ، بوي يار مهربان ، بوي رستوران صوفي ....................و بوي خوب خوب ستوده همه جا را پر كرد .
.....حالا شب هاي سرد پاييز و زمستان اين شال سبز پشمي را مي پوشم . شالي كه خاطره شيرين يكي از شب هاي پاييز ۱۷ سال پيش را برايم زنده مي كند . و حالا ديگر يار مهريان ! هم كه ماجراي لباس هاي وواري آن شب را برايش تعريف كرده ام - خدا مي داند چقدر خنديد - با ديدن اين شال حتما قرار ۱۷ سال پيش را به ياد مي اورد .! و اما ستوده ی من رازها هميشه روزي بر ملا مي شود . روزي كه ديگر بزرگ شده ايم ......................
...............راستی ستوده چرا اين رستوران ها ته ديگ هايشان سيب زميني نمي گزارند ؟ شايد نمي دانند كه بعضي از مشترهايشان چقدر سيب زميني هاي طلايي ته ديگ را دوست دارند ..............شايد
