تبليغاتX
سيب زميني هاي طلايي

سيب زميني هاي طلايي

حرف هايي براي ستوده

شب در خم گیسوی تو عابر می شد

با هر نفست بهار ظاهر می شد

ای فلسفه ی شگفت ،افلاطون هم

با دیدن چشمان تو شاعر می شد

 

 

ستوده گلم ، شال پشمي سبز رنگت را به ياد داري ؟ پاييز سال ۶۹ - ۶۸ بود كه به شيراز امدي . آن زمان دختري ۲۰ - ۱۹ ساله بودي با قدو بالايي كشيده و گونه هايي برجسته و موهاي بلند فرفري كه دوطرف گيس مي كردي .لبهاي هوس انگيز وچشم هايي درشت وگيرا كه همه روي هم آيتي مي ساخت به نام ستوده . خوب به ياد دارم ، مانتويي مشكي كه سر آستين هاي توپ توپي سفيد داشت مي پوشيدي و آن شال سبز رنگ زيبا را كه به سر مي كردي ديگر پسرهاي شيراز خدا را بنده نبودند . و من به خودم مي گفتم : ميناي بيچاره ديگر كسي به تو نيم نگاهي هم نمي اندازد ، وقتي با اين ستوده تهروني تودل برو هستي . پدر م هميشه مي گويد : دخترها وقتي پسرها نگاهشان نمي كنند دلخور مي شوند . - پيرمرد ۷۴ ساله هنوز هم مهربان ودوست داشتني است . -

 

مي داني ستوده وقتي به گذشته ها سرك مي برم وخاطرات زندگيم را زيرورو مي كنم لحظه هاي شاد شاد شادش را با تو مي بينم . راستي چقدر خوب است آدم دوستي مثل تو داشته باشد . مثل ماه . مثل ستوده .

 

 يكي از همان شب هاي سرد پاييز شيراز را به ياد داري ؟ آن شب من ، تو ومتين خانه مرجان بوديم - دوستان سال هاي دور كه حالا فقط گاه گاهي مي بينمشان ، سالي ، ماهي - و من با آن شيطنت هاي سالهاي جواني با يار مهربان ! قرارداشتم . از آنجا كه مانتو وشال تو آخرين مدل هاي سال بود آن هم از نوع  تهرانيش ، براي تازه بودن نزد يار مهربان ! لباسهايم را با لباسهاي تو عوض كردم . فقط خدا مي داند با مانتوي من كه آستين هايش تا سر آرنج هايت بود چقدر ديدني شده بودی . آنقدر چهارتايي خنديديم كه طفلك مادر پير مرجان - حالا ديگر نيست - آمد و با نگراني گفت : برايتان آب قند بياورم ؟  و من هنوز پس از گذشت ۱۷ سال از آن زمان فلسفه آب قند مادر مرجان براي درمان خنده زياد را نفهميدم .

 

............... من رفتم ......... بامانتو وشال تو و  البته شلوار متين كه اخرين مدل شلوار بود !......................با آن پيكان مدل ۵۶ كه چقدر به دردمان مي خورد .

 

...............برگشتم ......قرار رستوران صوفي داشتيم .....................بي توجه به التماس هاي شما لباسهايتان را پس ندادم كه مبادا يار مهربان اتفاقي ما را ببيند و من آبرويم برود با آن لباس هاي وواري .

 

واي ستوده كه تو چقدر با آن مانتوي تنگ و كوتاه  - كه آن زمان بلند وگشاد مد بود - ديدني شده بودي و مرتب خودت را پشت ميز رستوران جمع وجور مي كردي ..................و من كه عرش را سير مي كردم ............ولي نهايت شما ناجوانمردانه حساب شام را به حساب كرايه لباسهايتان گردن من انداختيد كه پول شام پول همان لباسها شد!.........و البته آن شب با همه خنده ها وخوشي ها ونگرانيهايش براي هميشه ثبت شد در يكصد و پنجاه وشش ميليونيم سلول مياني مغزم . براي هميشه .

 

................۱۰ روز بعد هر دو با صورت هايي پر از سگرمه در تر مينال كارانديش شيراز ساعت ۳ بعد ازظهر منتظر ولووي قرمز رنگي بوديم تا تو را به تهران ببرد ..............تاشايد سفري بعد.............

 

.........و ۸ روز بعد از رفتن تو  پستچي مهربان ۴۰ساله امان آقاي قنبري بسته اي را برايم آورد از تهران ..............فرستنده : ستوده ..........گيرنده مينا...........بازش كردم يك شال پشمي سبز  ومانتويي مشكي رنگ  با سر آستين هاي توپ توپي سفيد بود .

 

چند شب پيش لباسهاي تابستاني را جاي لباس هاي زمستاني در صندوق قديمي پدرم ، كه حالا گوشه سالن پذيرايي خانه ام لم داده - جهازم شد ، مهرباني پدر - مي گذاشتم كه اين شال سبز پشمي را ديدم . بويش كردم . بوي خانه مرجان ، بوي يار مهربان ، بوي رستوران صوفي ....................و بوي خوب خوب ستوده همه جا را  پر كرد .

 

.....حالا شب هاي سرد پاييز و زمستان اين شال سبز پشمي را مي پوشم . شالي كه خاطره شيرين يكي از شب هاي پاييز ۱۷ سال پيش را برايم زنده مي كند . و حالا ديگر يار مهريان ! هم كه ماجراي لباس هاي وواري آن شب را برايش تعريف كرده ام - خدا مي داند چقدر خنديد - با ديدن اين شال حتما قرار ۱۷ سال پيش را به ياد مي اورد .!  و اما  ستوده ی من  رازها هميشه روزي بر ملا مي شود . روزي كه ديگر بزرگ شده ايم ......................

 

...............راستی  ستوده چرا اين رستوران ها ته ديگ هايشان سيب زميني نمي گزارند ؟ شايد نمي دانند كه بعضي از مشترهايشان چقدر سيب زميني هاي طلايي ته ديگ را دوست دارند ..............شايد

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 13:20  توسط مينا  |