تبليغاتX
سيب زميني هاي طلايي

سيب زميني هاي طلايي

حرف هايي براي ستوده

در خواب چراغ تا سحر دستم بود
در خواب كليدِ هر چه در، دستم بود
زيباترين از اين خواب نديدم خوابي
بيدار شدم دستِ تو در دستم بود

ستوده گلم چقدر من خوشبختم که تو به خوابم می آیی . یا ..... نه ... من  خودم تو را به خوابم می اورم ؟ به هر حال فرقی نمی کند همین که تو را می بینم عشق است .

امروز اولین روز بعد از عید فطر است . یادم می آید که نماز می خواندی . مثل فرشته ها . راستی ستوده من وتو وفرشید در مورد  خدا  و دین با هم بحث کرده بودیم .البته خیلی گذرا . یادت می آید ؟ من وفرشید می گفتیم معادی نیست و ما بعد از مرگ خاک می شویم ولی تو مثل  خیلی ها پاک ومعصومانه و با استدلالهای همه ادم های مذهبی می گفتی نه اینطور نیست حتما حساب و کتابی هست و اله و بله و ما می دانستیم که حق با توست و شک داشتیم که آن طرف خبری نباشد ولی دلمان می خواست که اینطور باشد  البته در نهایت می خندیدم وهر کدام با عقاید خاص خودمان می ماندیم و همه این حرف ها را به باد می دادیم تا به آب بسپارد.

.............ولی ستوده با تمام وجودم معتقدم که خدایی هست » مهربان ودوست داشتنی . رفیق وصمیمی  . خیلی دوستش دارم .خیلی .................ومن به همین خاطر احساس خوشبختی می کنم

بگذریم ...................

ستوده دیروز با سیروس .....و جوان های فامیل به قلات رفتیم . روستای سرسبز وباصفایی نزدیک شیراز .

تا قبل از ازدواج با سیروس.......فقط اسمی از قلات شنیده بودم و بس و نمی دانستم که در ۱۰۰ کیلومتری خانه امان بهشتی است زمینی . فقط خدا می داند چقدر زیبا و آسمانی بود . جایت خالی رفتیم وبساط اتش و جوجه کباب را پهن کردیم و بعد هم چایی و صدای سیروس.....که وقتی می خواند .........................بگذریم . ستوده عزیزم  همه می گویند فرصت ها خیلی کم است . ولی من مطمئن هستم که  این فرصت را دارم تا با تو به این بهشت شیراز برویم . ولی می دانم که این فرصت شب چهاردهم این ماه نیست که ما دوباره قصد داریم زیر نور ماه به سومین آبشار قلت سفر کنیم .  فقط ایمان دارم  که فرصت هست .

 

 

..........راستی ستوده جوجه کباب جاده چالوس ........نیش زنبور بی انصاف .............

تابلو خوانی های  کنار جاده من (از سمت راست حرکت کنید ) / ۰ (از سرعت خود بکاهید )

........باران ..............ویلا ................خوشی ...............ستوده من نصف خوشی های زندگیم

را مدیون تو هستم

 

ستوده تو ماهی  و فرشید که دلم می خواست برادرم بود ................. 

راستی سیب زمینی ها را توی اتش انداختیم کباب شد خوردیم . طلایی نشد اما................تو انجا بودی !!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 14:4  توسط مينا  | 

امروز نيمه مهرماه ۱۳۸۶ است . چقدر مهر ،ماه خوبي است . ستوده عزيزم از ديروز دوباره همديگر را پيدا كرديم و من دوباره جان گرفتم . مطلب  زيادي براي نوشتن دارم . فردا بايد اداره بمانم و همه را روي صفحه اين كامپيوتر خالي كنم . ستوده فردا - اگر  اشتباه نكنم - سالگرد ازدواج تو و فرشيد است .

هيچوقت يادم نمي رود كه من به جاي اينكه خوشحال باشم چقدر ناراحت بودم و غمگين . انگار داشتم براي هميشه تو را از دست مي دادم و به فرشيد به چشم يك دشمن قهار نگاه مي كردم و ..........البته .... به ياد كس ديگري يك گوشه ديگر هم بودم كه انگار اشك هاي همه دنيا را براي چنين  روزي توي چشمهاي قهوه اي روشنش پنهان كرده بود . ستوده  زمان آنچنان به سرعت مي گذرد كه ماحتي فرصت نمي كنيم گردن بچرخانيم و نيم نگاهي به عقب بياندازيم  و روزهاي رفته را زيرو روكنيم  .  

فرصتي براي ادامه مطلب ندارم  تا دقايقي ديگر دنياي اينترنت دست من را از همه جا كوتاه مي كند فردا مي ايم

با هزاران خط مطلب كه كنج دلم تلنبار شده است . ستوده سالگرد ازدواجت را تبريك مي گويم .

 

دوستت دارم / چنانكه گويي / فردايي نيست .

 

امروز ته ديگ نصف سيب زميني گذاشته ام نصف كاهو .........................

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 10:52  توسط مينا  |