تبليغاتX
سيب زميني هاي طلايي

سيب زميني هاي طلايي

حرف هايي براي ستوده

ای کاش حدیث کوچ باور می شد

دیواره ی هرقفس پر از در می شد

من مانده ام و خیال پروازی سبز

ای کاش شبی دلم کبوتر می شد

 

 

ستوده به تو غبطه مي خورم ، از اين بابت كه مي تواني براي داشتن زندگي جديدتر - مهم نيست بهتر ـ فقط جديدتر ، بپري وبروي به سردترين جايي كه ممكن است والبته سبزترين جا هم .

از تپه هاي سبز گفتي وجايي كه مثل بهشت است و مردمي كه خوبند و از قانون  واحترام بسيار گفتي . ولي من مطمئن هستم كه مردم سرزمين سرد سبزبهشت نشين با قانون محترم در سبزي هاي بهشتشان خبري از درخت بهارنارج نيست ، و...................

ولي نمي دانم چرا من احمق ايراني فارسي زبان شيرازي حافظ پرست خر عاشق حياط خانه پدرم ودرخت هاي بهار نارنجش هستم با قالي گل قرمزي كه زير درخت هاي بهار روي تخت افتاده و سيني چاي و خرماي جهرم و.............................

 

راستي همين ديروز مامانم و خانم كريمي -  همسايه روبرويي ، مامان سه قلوهاـ كلي سيب زميني خريده بودند و طبق معمول مامانم سهم مرا هم كنار گذاشته بود كه البته گفتم : كم است ، كاش بيشتر خريده بوديد . خانم كريمي با خنده گفت : مينا ! ما ۷ نفريم سه كيلو سيب زميني خريده ام ، تو كه سه نفري ۵ كيلو مي خواهي ؟ گفتم : خانم كريمي ! من ته ديگ برنجم هر روز سيب زميني مي گذارم تا طلايي شود و دور ديس بچينم تا قشنگ شود . هر روز ................هر روز 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 11:54  توسط مينا  | 

ستوده کجایی ؟

انتظار فرسایش روح است .

من همچنان منتظرم .

 

چه نزدیک

ماه ی

که از من دور است .   

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 13:48  توسط مينا  | 

       امروز اول مرداد است . گرماي هوا بيداد ميكند. ديشب براي اولين بار كولر تاصبح روشن بود . ديشب هم مثل خيلي از شب ها بي خوابي به سرم زده بود .از پنجره آشپز خانه به محوطه كه نگاه كردم به جز تك وتوك چراغي بقيه خاموش بود . ودرخت هاي معالي آباد بر خلاف شب هاي پيش انگار همه سنگ  بودند.و كوچكترين حركتي نداشتند .

        سيروس.......شديدا در گير نوشتن كتابي است با عنوان : " شعر كوتاه معاصر " و باز نويسي كتاب شعري با عنوان " هزار سال عاشقي "  . شب ها يك ساعتي شعرهاي كتاب را  با يكديگر باز خواني مي كنيم . تا حدودي به نظرات من اهميت  مي دهد . از اين بابت خوشحالم ، چون سيروس ....... خيلي وسواس است  و خوب اين خوشايند است كه من را قبول دارد .  شعرهاي " هزار سال عاشقي " خيلي قشنگ است و جالب اينكه باهم ياد دوران عاشقي مي افتيم . عجب دوراني بود . راستي ستوده ما راجع به عشق بارها با هم صحبت كرده ايم . الان نمي دانم  علاقه من به سيروس ....... از چه نوعي است ؟ هنوز عشق است ؟  دوست داشتن است ؟  عادت است ؟  نياز است ؟ نمي دانم ؟ فقط مي دانم خيلي دوستش دارم . ولي خوب حالا  گاهي دلخور مي شوم . گاهي عصباني مي شوم . گاهي دلم مي گيرد . گاهي بي تفاوت مي شوم . و اينها  سالها پيش اصلا نبود . دلخوري ، عصبانيت ، دلگيري و بي تفاوتي معنايي نداشت .  و فكر مي كنم تاقبل از ازدواج فقط عاشقش بودم ولي حالا  علاوه بر اين ،دوستش دارم ، به حضورش عادت كرده ام وشديدا به او نياز دارم . 

       و اما فرامرز .... . هميشه مرا به ياد اين گفته ملوك رضايي مي اندازد :

                  دشمني شيرين تر از اولاد نيست             شاخ گاوي بدتر از داماد نيست

      ميداني اين بچه سراسر احساس وعاطفه است . احساس مي كنم روحياتش به رضا علومي بسيار نزديك است . بسيار شيرين زبان و تودل برو. اجتماعي و بازيگوش .و البته ياغي وزورگو .  دايره كلماتش بسيار وسيع است . با عرض معذرت : دست به خر كردنش حرف ندارد. عاشق انواع واقسام حيوانات . از حشره وخزنده ودرنده گرفته تا آبزي و دوزيست و ماقبل از تاريخي .

     راستي ستوده گاهي دلت خواسته است كه اين موجود موطلايي سفيد پوست چشم ميشي خوشكل را ببيني ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

      مي داني ستوده سيروس وفرامرز  عاشق سيب زميني ها ي طلايي من هستند . همانهايي كه درست كردنش را از تو ياد گرفته ام . و وقتي با ولع مي خورند با رضايت نگاهشان ميكنم و با خودم مي گويم : ممنونم ستوده . ممنونم

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 13:37  توسط مينا  |