تبليغاتX
سيب زميني هاي طلايي

سيب زميني هاي طلايي

حرف هايي براي ستوده

 

اهالي سرزمين سيب زميني هاي طلايي سلام

 

         منم ستوده . حالتان چطور است  ؟  قبل از هر چيز بگويم كه انتظار متن هاي زيباي مينا را از من نداشته باشيد . چون من نويسنده نيستم . خيلي حرف ها دارم كه برايتان بگويم . خيلي چيز ها هست كه ارزو دارم بدانيد . ولي نه گفتني است  و نه نوشتني .

 

         مينا بيشتر از دو سال است كه اين وبلاگ را براي ستوده درست كرده و مي توانم به جرات بگويم كه اگر اولين خواننده پست هايش نبودم ، حتما دومي بودم .

 

         يك خبر دارم .........مينا بالاخره ستوده را پيدا كرد . راستش من چند وقتي است كه پيدا شده ام .  شرمنده خيلي آدم ها هستم . اول خواستم از شما دوستان شروع كنم .

 

         مينا قصد دارد كه وب را ببندد . صاحب اختيار است . ولي خوب ..من فكر كردم اين وب به نام من بود نه مال من . كلي آدم هاي خوب اين مدت آمدند ، خواندند ، پيام فرستادند ، همدردي كردند و گاهي قضاوت . ولي باز تصميم با خود مينا است . مينا عجيب با احساس و مهربان است . خاطراتي را كه تعريف مي كند ، من به ياد ندارم . فقط يادم مي آيد كه تابستانها كه مي رفتيم شيراز ، خيلي عذابشان مي دادم . فقط دنبال شر بودم . و روزي كه مي خواستم برگردم تهران ، احساس مي كردم چقدر خوشحالند !

 

         خلاف هاي بچگي خيلي شيرين است . از شكستن شيشه هاي ترشي رنگا رنگ پستوخانه تا چاق كردن قليان برازجاني ، بعدازظهر كه همه ي بزرگترها خواب هستند و وررفتن با عتيقه هاي دكوري و......................من فضول سرم همه جا بود . يادش بخير  كه اگر روزگاري بر ستوه خوش آمد ، همان بود و بس .

 

         من نه به آن خوبي كه مينا تعريف كرد هستم و نه به آن بي معرفتي . غرب زده هم نشدم چون غرب چيزي نيست . نه تاريخچه اي  ، نه اصالتي و نه تمدني . غرب زيباست به خاطر روش ساده زيستن مردمانش . غرب زيباست به خاطر شاكر بودن غربي ها  و اينكه قدر همه چيز را مي دانند . غرب زيباست چون غربي ها هنر لذت بردن از زندگي را بلدند .................بگذريم

 

         اما ستوده .................من همسرم را از دست دادم . يار وفادارم را ...........اين غم آنقدر به دلم سنگيني كرد كه قلبم ايستاد و خودم سكته كردم . چشم  كه باز كردم ، ستوده بود .......تنهايي ........دلي شكسته .........و سرماي 40درجه زير صفر كانادا ....................اين كه چه به روز ستوده گذشت ، زجر نامه ي هفتاد من است .

 

         بعد اين همه وقت نيامده ام كه شما دوستان را ناراحت كنم . آمده ام تا تجربياتم را با شما شريك شوم . من اصلا آدمي مذهبي نيستم . ولي من خدا را در اين كشور پيدا كردم و ديدم . در كانادا .عجيب ، عجيب  و عجيب وجود و دست ياريش را توي زندگيم احساس مي كنم .محال است صدايش كنم و او جوابم ندهد . با او حرف مي زنم . با من حرف مي زند . نجاتم داد از برزخ و روح شيطاني كه اسيرش بودم . به ظاهر شكل زندگيم خيلي تغيير كرده است . همه چيز عوض شده است . به ظاهر ازدست داده ام ولي خدا عجيب بخشنده  و بزرگ است .

 

         زنگي قصه غريبي  است ...............آنچه كه بايد پيش بيايد و قدر الهي است پيش خواهد آمد . خودتان را بسپاريد به دست خدا . به امروز خود آنگونه نگاه كنيد كه گويي فردايي نيست . .......... اين باعث نمي شود كه از زندگي نااميد شويد ، نه ، برعكس اين باعث مي شود كه از امروز خود نهايت استفاده را ببريد . فراموش كنيد همه ي بديها را حتي اگر همه ي خوبيهايتان فراموش شد . منتظر جواب نيكي كه مي كنيد نباشيد ،ولي مطمئن باشيد  جايي ، روزي ، يكي غير ، در وقت نياز دست ياري به شما خواهد داد

 

         نشكنيد از شكست هاي زندگي .هميشه در پس پرده رازي نهفته است .

 

         هنرمندانه زنگي كنيد ولي هنرپيشه نباشيد. سربلند باشيد و وفادار. حتي اگر تنهائيد . چون خدا هميشه ناظر بر ماست و روز رسوايي.................

 

         آخر كلام ، در پناه حق . بهترين ها را براي همه ي شما آرزو دارم .

  

         خدا را فراموش نكنيد .

 

         عكسي كه مي بينيد ، عكس ستوده است با سگ دوستش . اين گناه است كه فكر كنيد سگ نجس است . سگها از بعضي آدم ها ي دورو برمان پاكتر ، نجيب تر و وفادارترند

 

ستوده – كانادا                   

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 7:56  توسط مينا  | 

 

ستوده را پيدا كردم .

سبز سبز سبز .

مي دانم كه ديگر گم نمي شود .

 

ديگر نگران نيستم .

از همه شما دوستان خوبم سپاسگزارم كه در اين دو سال و چند ماه به من كمك كرديد تا ستوده را پيدا كنم .

اين وبلاگ  امروز ، ۹ آبان ۱۳۸۸ به كار خود خاتمه مي دهد .

اگر خواستيد زماني به شيراز بيائيد . به من بگوئيد . در خدمت هستم . صميمانه و بي ريا . به خدا اين تعارف شيراز ي نبود .

من ، حافظ ، سعدي ، باغ ارم ، باغ عفيف اباد ، باغ دلگشا ، نارجستان قوام ، شاهچراغ و كوچه پس كوچه هايش و....................همه شيراز هميشه مشتاقانه در مهمان نوازي آماده ايم .

ايميل من در همين وبلاگ هست . منتظز تماس شما هستم .

مطمئن باشيد من هيچوقت گم نمي شوم!

راستي ! اينجا شيراز است . قسمتي از بهشت . هوا آفتابي است . من هنوز در يك اداره دولتي كار مي كنم . هنوز همسرم شاعر است و هنوز پسرم دلش مي خواهد شاعر باشد ..........................

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 8:39  توسط مينا  | 

ستوده عزيزم سلام

 

       اميدوارم خوب باشي . و روزهاي زندگيت با شادي و خوشي سپري شود .

       فرشيد و رضا و علي چطورند ؟ اميدوارم آنها هم خوب باشند . اگر از حال ما خواسته باشي ملالي نيست به جز دوري شما .

       هواي  اينجا هم سرد شده است . البته پيش از ظهرها گرم مي شود و كمي گذشته  از ظهر عالي مي شود . دلت مي خواهد  با يك زير انداز و بساط دمپخت عدس كلم شيرازي  و چايي و ميوه و تخمه خربزه ، بروي روي چمن هاي پارك شهر شيراز . ناها ر را كه خوردي . چايي را هم بخوري و يه كمي تخمه بشكني و دوباره يه چايي ديگه . – آخ كه چه كيفي داره چايي روي تخمه – بعد  هم  همانجا توي آفتاب پاييز چرتي بزني و هر وقت كه ووروورت شد بلند شوي و بساط را جمع كني و بروي خانه . ديگر در هواي سرد عصر پاييز،  ميوه نمي چسبد و بايد انارها را  در خانه و توي يك سيني بزرگ كپه كني !

        ستوده ، من خوبم . مثل هميشه يك زندگي معمولي را ادامه مي دهم . هيچ چيز شگفت انگيزي در زندگي ام اتفاق نيفتاده است . پا و قلب پدرم همچنان با هم در ستيزند . پيرمرد قرص هايش را مرتب مي خورد  و مادرم  – معصومه رضايي – سعي مي كند نمك و روغن غذايش را به اتدازه كند .

               سيروس و فرامرز هر روز بيشتر از روز قبل به هم وابسته تر مي شوند .فرامرز كوچك حرف هاي بزرگ مي زند  . اين پسرك عجيب شيرين است . – پسرك سفيد موفرفري من –

             پريشب خانه خيام هژبري بودم . ساعت از نيمه شب گذشته بود . همه خواب بودند و من آهسته از تخت خودم را جدا كردم  ،ژاكت سبز رنگ جلو بازي را پوشيدم و  سيب سرخي برداشتم و خودم را  به حياط خانه رساندم – با 7 گام بلند –

                باور كن بوي عطر گل هاي درخت ياس – همان درختي كه لم داده به ديوار سمت راست خانه -  انگار مرا پرت كرد وسط آسمان . ستوده  من با اين ياس هاي سفيد چه حكايت هايي دارم !

       اين درخت ياس نيم بيشتر ديوار سمت راست خانه خيام هژبري را پوشانده است .

           هواي  شب هاي شيراز اين زمان  خيلي خاص است . يك جورايي  آدم دلش مي خواهد كلي زندگي كند ! يك جورايي آدم در اين هوا احساس خوشبختي مي كند ! يك جورايي  خاطرات خوش زندگي ، جلويت مي رقصند ! نشستم . روي يكي از صندلي هاي فلزي سي ساله خانه خيام .  خودم را بغل كردم و فشار دادم  از هواي شب های پاييز شيراز .

 

         ديشب فقط من بودم و ياس و نسيم . گاهي نسيم بود و گاهي باد . مثل اينكه با هم بازي داشتند ! مثل اينكه باد ، دنبال نسيم مي دويد !  باور كن . من مي ديدم ! مي داني كه هميشه تصورات من قوي بودند . اين براي من مثل يك بازي شده است - تصور كردن – و ديشب با همان تصور قوي ، تو هم آمدی . نشستی بر يكي ديگر از صندلي هاي فلزي خانه خيام .

          سيب را بين دو دستم  چرخاندم . يك بار به راست ، يك بار به چپ. دوباره يك بار به راست . يك بار به چپ . با گازهاي يك در ميان ، سيب را تا ته خورديم و من ته سيب را پرت كردم - با همه قدرتم - به خانه يكي از همسايه ها .  افتاد خانه آقاي موسوي يا خانه  آقاي نظري يا خانه  آقاي كريمي ، نمي دانم . فقط مي دانم من و تو با همان شيطنت هاي هميشگي پا  به فرار گذاشتيم و چپيديم زير لحاف قرمز و هرهر خنديديم . مثل هميشه در هال  را نبسته بوديم و باد محكم در را به هم كوبيد .

...............صداي خواب آلود پدرم : بابا اين درو یواش ببنديد

..............صداي خواب آلود  مادرم : مينا ! كشتي منو  دختر

...............صداي من   : من نبودم ، ستوده بود !

.................صداي تو   : ببخشيد ! من بودم !

...............صداي باد   : نه ! من بودم !

       آخ ستوده چه حكايت هاي دارم من با اين سيب سرخ .

       ستوده ! نمي دانم چرا دلم مي خواهد سال هاي عاشقيم را برايت تعريف كنم . مي داني بارها ان حكايت ها را برايت گفته ام ! – با همان تصور قوي – و لي حالا مي نويسم . مي داني اين  هم يكي از خاصيت هاي هواي پاييزي شيراز است . جسور مي شوي و بي پروا . – اين خصوصيت همه شيرازي هاي اصيل است! –

.

.

.

.

      نه ! نمي نويسم !  تا تو بخواهي كه بنويسم . عاشق ها هميشه خودخواهند . هميشه فكر مي كنند  خيلي آدم هاي مهمي هستند .

 

      ستوده آنقدر نوشتني دارم!  بگو تا بنويسم .

.

.

.

.

 

      ستوده تو هم بنويس . دلم مي خواهد بخوانم . بگذار من هم خودخواهي كنم . ستوده من هيچوقت گم نمي شوم ! ولي تو هم  براي من يك وبلاگ بساز . نه براي اينكه مرا گم نكني . براي اينكه هميشه پيدا باشي.هميشه .

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 9:26  توسط مينا  | 

سلام مینا
نمیدونم کارت رسید یا نه؟ نتونستم چیزی بنویسم.حتی نامه ای که 100 بار نوِشتم نتونستم پست کنم.ترجیح میدم قضاوت بشم ولی ...به یادتم...

 

          اين جمله اي است كه بعد از ما هها انتظار به زبان فارسي برايم نوشته اي ..................

 

          ستوده ! كارت رسيد .........................كارتي با آرزوي سلامتي براي خيام هژبري ...........

          كارت را زيرورو كردم . فكر كردم دوباره با شيطنت هاي هميشگيت مرا سر كار گذاشته اي .دنبال نامه اي چند صفحه اي بودم ...........آنقدر هول شده بودم كه نمي دانستم چكار كنم ...........دنبال درزي بودم كه شايد نامه را در آن پنهان كرده باشي .  بيش از ده بار پاكت را پشت و رو كردم . ...........نامه اي نبود . هيچ نامه اي .

          تو حتي مرا از ديدن دست خط خودت محروم كرده اي ........

          ستوده ! تمام تلاشهايم براي اينكه حد اقل در يك ساعت از روز به يادت نباشم بيهوده است .

          جانا تو را كه گفت كه احوال ما مپرس           بيگانه گرد و قصه هيچ آشنا مپرس

         

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 11:4  توسط مينا  | 

          امروز شنبه دهمين  روز مرداد  ماه است . شيراز در آفتاب مي سوزد .

           چند روزي است كه مجبور مي شوم با آهي بلند نفس حبس شده در سينه ام را بيرون دهم . روزي چند بار .  ديروز جلوي آينه ايستاده بودم و به خودم نگاه مي كردم . موهايم را يك ماهي است كه رنگ نزده ام . سفيدي اش چشم آدم را مي زند . شانه را برداشتم و شروع كردن به شانه زدن موهايم . ياد سالها پيش افتادم كه با چه لذتي اين كار را مي كردم . چند خط روي پيشاني ، چين هاي كوچك دور چشم ، دو خط گود كنار لب ها ، چند لك و خال هاي روي پوست ، بايد باور كنم ديگر زيبا نيستم . گرچه نمي دانم واقعا آن سالهاي دور زيبا بودم يا نه ؟ 

          - هژبري ! هژبري ! پدرت دارد مي آيد .

         -  پدرم ؟

         -  آره بابا

         -  از كجا فهميدي باباي منه ؟

         -  آخه قيافه اش كپي خودته .

            اين صداي فاطمه حسيني بود همكلاسي دوران ابتدايي ام . پدرم  عضو انجمن مدرسه بود . وقتي جلسه انجمن بود و قرار بود پدرم به مدرسه بيايد سر از پا نمي شناختم . پدرم با آن قد بلند و قيافه جذابش هميشه باعث غرورم بود .  مهارتش در سخنوري ، ايده هاي كار سازش ، جسارت  آميخته با ادبش  و مهمتر از همه دست بخشنده اش  زبانزد بود .

            ستوده !  يادت مي آيد روزي  كه گفتي مي خواهي با فرشيد علومي ازدواج كني  ، وقتي  احساس كردي من شوكه شدم و بعد خيلي غمگين و بلافاصله بي تفاوت . براي اينكه مرا از اين حالت درآوري  با شوق گفتي :

           مينا پشت دستان فرشيد عين دستان پدرت است . به همان قشنگي .

           و من بي تفاوت گفتم

           چه جالب .

           و در دل به خودم گفتم :

          دستان پدر من فقط مال پدر من است . نه هيچكس .

           وقتي دانشگاه قبول شدم ، پدرم برايم يك رنوي قرمز رنگ شماره ياسوج خريد . چقدر خنديديم .  به پدرم مي گفتم :

          بابايي ! حالا نمي شد شماره  تهران مي خريدي من پز مي دادم .

          و پدرم با شيطنت هاي هميشگيش مي گفت :

          نترس پسرها با همين شماره ياسوج هم با تو كورس مي گذارن .

          من خودم را لوس مي كردم و چرخشي نرم به بدنم مي دادم و مي گفتم : ا.........بابا 

 و خودم را با  آن قد 170 سانتي و وزن 53 كيلويي مي انداختم توي بغل پدرم .

          يادم مي آيد  خانم آقاي محمدي همسايه طبقه بالايي يك روز به مامانم گفته بود :

           شاپور – شوهرش – با تعجب گفته : خانم ! وقتي داشتم  مي آمدم بالا از پشت پنجره ديدم كه مينا توي بغل پدرش نشسته بود . از تعجب شاخ درآورده بودم . دختره خجالت نمي كشد !!!!!!!!!!!!!!!!! و من هنوز هم خجالت نمي كشم ...........

    

           پدرم – خيام هژبري – حالا 76 سال سن دارد . پشتش كمي خميده شده است و سائيدگي شديد زانو باعث شده تا با تكيه بر عصايي سياه رنگ ،  روزانه چند قدمي بيشتر راه نرود .

           خا نم هژبري ! بيا بيا !

           اين صداي همكارم خانم رضايي بود كه بدنش را تا نيمه داخل اطاق كار من كرده بود – سال 74 –

 و من با عجله وكمي اضطراب از پشت ميزم بلند شدم  و گفتم:

            چيه ، چيه ؟

            اشاره به ابتداي راهرو كرد و گفت :

           ببين ! اين آقايي كه داره مياد پدر تو نيست ؟

            نگاهي به راهرو انداختم . خيام هژبري را ديدم . تبسمي حاكي از رضايت و غرور بر لبانم نشست  و تا رسيدن به پدرم و بعد ازآن  تا رفتنش از اداره ، از جايش تكان نخورد .

            گفتم :

            آره اين مرد دوست داشتني پدر منه ولي تو از كجا فهميدي ؟ تو كه هيچوقت بابايي منو نديده بودي ؟

            و با شيطنت  چشم هايش را ريز كرد و گفت :

            از كجا مي دوني تا حالا پدرت رو نديده بودم !

           من خنديدم و او هم خنديد و گفت :

            باور مي كني اگر بگويم از راه رفتن پدرت . از بس كه  پدرت مثل تو راه مي رود ،فهميدم كه تو دخترش هستي !

            ......و من دستان بزرگ و سنگينم را محكم چسباندم پشت كمر خانم رضايي و با خنده گفتم :

             از بس كه من مثل پدرم راه مي روم ......

             ........و ستوده ! حالا اين دكترها – دكترهايي كه خيام هژبري – را نمي شناسند ، با بي رحمي مي گويند كه سه  رگ از رگ هاي حساس قلب پدرم گرفته و خون رساني كم شده است . ستوده ! پيرمرد چند سالي است از درد زانو رنج مي برد و ما تصميم داشتيم زانويش را عمل كنيم . متاسفانه مقدمات عمل نشان داد كه خون رساني به قلب به اندازه نيست و حالا عمل قلب هم به آن اضافه شده است .

           ..........نمي داني چه روزگاري دارم .  

            پدرم ، مردي كه من خيلي  به او شبيه هستم ، مردي كه من درست مثل او راه مي روم ، مردي كه دستهايش شبيه دستهاي فرشيد علومي است ، مردي كه سيروس نوذري خيلي دوستش دارد و مي گويد پدرت بي نهايت جذاب است ، .....................حالا به سختي راه مي رود و نمي دانم ...................

           ستوده ! اين روزها بيشتر به خانه خيام هژبري مي روم . بيشتر از هميشه به او نگاه مي كنم . بيشتر از همبشه با او حرف مي زنم . .............................و بيشتر از هميشه دوستش دارم .

           ............. وقتي يادم مي آيد به روزي كه تو تلفني از پدرم خداحافظي كردي تا براي هميشه به كانادا بروي ،  پدرم چقدر گريه كرد ...........

           آن موقع بود كه فهميدم پدرم چقدر تو را دوست دارد ..................

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 8:47  توسط مينا  | 

 

.............امروز يازدهمين روز تير ماه است . - سال ۸۸ -  من هنوز در شيراز زندگي مي كنم !             

          هنوز همسرم شاعر است و پسرم هنوز دلش مي خواهد شاعر باشد .هنوز كارمند يك اداره دولتی هستم و هيچ خصوصيتي در من تغيير نكرده است ،  فقط از ۱۵ ارديبهشت تا به حال ۵۸ روز پيرتر شده ام . مثل هميشه هر روز به يادت بوده ام . حتي يك روز هم نبوده است كه تو راهي به مغزم پيدا نكني .

           اين روزها دچار ترديد شده ام ، اين ترديد بيشتر وقت ها باعث مي شود كه در مبل چرمي چسبيده به ديوار آجري خانه ، همان ديواري كه تابلوي "پاييز سبز " سيروس نوذري روی آن آويزان است ، فرو بروم و دستهايم با بي حسي روي پاهايم ولو شود ،  پلك هايم به هم نخورد و تخم چشم هايم روي يك چيزي كه اصلا اهميتي ندارد مثل يك جفت دمپايي روفرشي قرمزرنگ ،  ثابت بماند . و به اين فكر كنم كه وقتي آدم  به جايي بزرگ ، سبز ، سرد ، زيبا ، آرام و بي روح مي رود حتما  مجبور مي شود لباس هاي زيادي بپوشد ،يك زير پوش ضخيم ، يك بلوز ، يك پليور و يك كاپشن چرم . آن وقت  با اين همه لباس چقدر از قلبش دور مي شود !! بعد بايد يك كلاه پشمي به سر کند  و يك شال گردن بلند را چندین  بار دور گردنش بپيچد . آنوقت چقدر از مغزش دور مي شود !! بعد يك شلوار دولايه بپوشد  و كفشي كه ساق بلند دارد و داخلش پر از پشم هاي گرم و نرم است به پاكند . آنوقت چقدر سنگين راه مي رود !! و در آن جاي بزرگ  چقدر از همه چيز ، همه كس و همه جا دور مي ماند  و هميشه به همه جا دير مي رسد . و بعد بايد يك عينك آفتابي بزرگ بزند تا سوز سرما به چشم هايش نرود ، آن وقت همه چيزهاي سبز را سياه مي بيند . و بعد براي اينكه با آن عينك سياه جلو پايش را بهتر ببيند مجبور است سر ش را پايين بگيرد و با وسواس جلوي پاهايش را نگاه كند و ديگر هيچ چيز زيبايي نبيند و بعد آرام ، آرام ، آرام  زندگي مي كند . زندگي مي كند . زندگي مي كند ..............

           راستي پوشيدن اين همه لباس و بيرون آوردن آن ها چقدر طول مي كشد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

           صداي دو زنگ كوتاه مرا به خودم مي آورد . چشم هايم را از دمپايي روفرشي قرمزرنگ  به سمت در مي چرخانم . منتظر چرخش كليد مي مانم . بيرون آمدن از  مبل چرمي كه مرا تا نيمه بلعيده است چقدر سخت است ! 

            ستوده ! ترديد دارم كه از قلبت دور نشده باشي !!! ترديد دارم كه به ياد خاطرات لميده در سلول هاي مغزت باشي !!! ترديد دارم آن عينك سياه آفتابي جلوي ديدت را نگرفته باشد !!!!!!!!!!

             ستوده ! من مي نويسم تا تو را گم نكنم . چرا به ياريم نمي آيي؟؟؟ چرا برايم نمي نويسي ؟؟؟ نوشتن فقط يك افسانه آه ! براي من كافي نيست . چرا اصرار داري تو را گم كنم ؟؟ چرا اصرار داري مرا گم كني ؟؟ 

 

                ستوده ! كاش مجبور نبودي اين همه لباس بپوشي !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

              

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 11:45  توسط مينا  | 

ستوده عزيزم !

       امروز روز شيراز است . پانزدهمين روز ارديبهشت ماه.

      مدتي بود كه خيلي دلم براي خودم تنگ شده بود . احساس كردم بايد سري به خودم بزنم . ديدم كمي افسرده ام . كمي خسته ام . كمي نياز به تفريح دارم . نگاهي به آينه انداختم ، خيلي بد است كه يك شيرازي در ارديبهشت ماه چشمهايش افتاده باشد و لبش جمع شده باشد  و خلاصه حسابي آويزان باشد. دست خودم را گرفتم و فشار دادم .

      تلنگري به خودم زدم . كتاني سفيد رنگي را كه مدتها ته انباري افتاده بود بيرون آوردم . خاكش را تكاندم . همين يك جفت كتاني رنگ و رو رفته كافي بود تا رنگ و روي مرا سر جايش بياورد . امروز پانزدهمين روزي  است كه صبح ها ساعت ۵.۵۰ دقيقه از خانه بيرون مي زنم . هنوز هوا تاريك است و به جز چند كارگر نارنجي پوش  شهرداري و اتوبوس هاي مسافربري كه با سرعت خود را به اولين ايستگاهشان مي رسانند و البته ماه صبحگاهي و من كسي درخيابان  نيست .

      مسيرم را خيابان فرهنگ شهر اتنخاب كرده ام . يعني از ميدان احسان ـ آخر معالي آباد ـ شروع  به پياده روي مي كنم و وارد خيابان فرهنگ شهر مي شوم و تا فلكه معلم - بزرگترين ميدان شيراز - و گاهي كمي بيشتر می روم و بعد با سرويس به اداره مي روم .

      خيابان فرهنگ شهر در امتداد كوه دراك است . يكي ا ز زيباترين كوههاي شيراز . از باغ هاي رز - تاکستان -  حاشيه اين خيابان ديگر خبري نيست . تا چشم كار مي كند آپارتمانهاي سر به فلك كشيده نيمه ساخته بي قواره  اي است كه با بي رحمي تمام منظره زيباي دامنه كوه دراك را پشت خودشان پنهان كرده اند . باور كن حكم اعدام هم براي شهردار كم  است . قاتلين طبيعت بايد مرگي فجيع تر داشته باشند . بشمار !!!!

      حالا مي فهمم كه خيابان هاي شهر ، صبح هاي زود چقدر زيباترند . درخت هاي حاشيه خيابان فرهنگ شهر ، اغلب درختان كهنسالي هستند كه هر كدام در اين ماه بهشتي بوي خاصي مي دهد . اين خيابان هم تكه اي از بهشت است - صبح هاي زود -

      امروز خودم را طي يك مراسم باشكوه به سعديه و حافظيه دعوت كرده ام ! و بعد هم خوردن يك كاسه بستني سنتي سعدي - كه مي داني چه شهرتي دارد .

      امروز مي خواهم فقط با خودم باشم ! ناهار سفارش كلم پلوي شيرازي داده ام . و براي شام هوس چغور پغور كرده ام . عصرانه باقالي گرمك و چايي و نان يوخه . - همه اش بخور بخور -

      دم دماي غروب هم عازم سعديه هستم و آخر شب هم حافظيه . آخ چه كيفي دارد صداي شجريان در چايخانه سنتي حافظه :

      خواهم كه بر مويت ، مويت ، مويت هر دم زنم شانه ، ترسم ...................

    خواهم كه بر رویت ، رویت ، رویت هر دم زنم بوسه  ، ترسم ......................

    ستوده ! سعديه شيراز با آنچه تو سالها پيش ديده اي خيلي فرق كرده است . قسمت وسيعي از خيابان جزئي از سعديه شده است و پس از وارد شدن از درب اصلي كمی كه جلو بروي علاوه بر چمن كاری و باغچه هاي وسيع دوطرف ، سمت چپ عمارت اصلي جو ي خيابان سعدي با ماهي هاي معروفش است كه با ساخت چندين پله نيم دايره اي و بناي زيباي اطرافش حسابي چشمگير شده است .

       صندلي هاي پشت عمارت هم فقط جايگاه عشاق است . متاسفانه مسئولين محترم هنوز ،فرصتي براي نصب مجدد تابلوي " جايگاه عشاق " كه حوادث طبيعي آن را از جاي كنده است ، را به دست نياورده اند !!! ! ولي مهم نيست عشاق خود اين جايگاه را به ضرب شستي مي يابند . ناز شتشان !!!

      ستوده ! مي دانم كه امرور خودم با خودم حسابي بهمان خوش مي گذرد . ولي مي دانم خودم با خودم همه اش به ياد تو هم خواهيم بود . مي دانم خودم با خودم روز شيراز را با تو هم قسمت خواهيم كردم . مي دانم خودم با خودم ، تو را از حافظيه پياده مي كشانيم دروازه قران و مجبورت مي كنيم پله هاي دروازه قران را تا اخر بالا بروي و بعد .......در ان اوج  تا آخر شيراز را با هم نفس مي كشيم و همه شيراز را مي بلعيم و ....................بعد .....مي دانم آنقدر مي خنديم كه كمي آن طرف تر كوه بمو تكاني مي خورد و پرتمان مي كند آن طرف كنار گهواره ديد و بعد باهم از پله هاي كوهپايه پايين مي آييم و میدان طاووس را دور می زنیم و کلبه رحیم کبابی را رد می کنیم و از پیاده رو تاریک جدید قران هرهرو کرکر کنان تا فلکه اطلسی لی لی می رویم - دخترهای سبک - و بعد .......من هوس خانه عمه قمر می کنم - خانه سالهاي دوازده /سیزده سالگيم  - و از فلکه اطلسی مستقیم می رویم چهاراه اریا و وارد خیابان آریا می شویم و کوچه ذکاء الملک و هرجه می گردیم خانه عمه قمرم را پیدا نمی کنیم و من به تو می گویم " ستوده ! خانه عمه  قمر همین جا بود   من مطمئن هستم . من ۲ سال با عمه قمرم زندگی کرده ام ." و تو می گویی : " دختر ! درب خانه عمه قمر کوچک بود و همیشه باز "  و بعد می فهمیم که خانه قدیمی عمه قمرم را جدید کرده اند !  آخ .ستوده! نمی دانم چه بلایی سر آن درخت گل رز زرد آمده است ؟یا آن یاس آخر حیاط و آن دو نارنج باغچه سمت راست . ستوده ! هنوز می توانم به خوبی چهره پیر اما  زیبای عمه قمرم را پشت چرخ خیاطی سیاه رنگش با آن عینکی که همیشه نوک دماغش بود و ماهمیشه منتظر افتادنش بودیم  و کتاب حافظش تجسم کنم . مادربزرگم - نرجس خاتون ۸۰ ساله - می گوید : " عمه قمرت آنقدر زیبا بود که تا نداشت " راست می گفت با آن قد و قامت بلند و آن صورت ماه گونه . پدرم - خیام هژبری - می گوید برای همین زیبائیش اسمش را قمر گذاشتند .فکر نمی کردم عمه قمرزیبا و مهربان و خوش رویم  ، آنقدر تنها بميرد !

      خلاصه خودم با خودم و تو از کوچه ذکاءالمک بیرون می زنیم و از سمت چپ مستقیم می رویم خیابان ساحلی و حاشیه رودخانه که حالا با صنوبرهای زیبا پنهان شده است . کمی سرد است و نسیم خنک پانزدهمین روز اردیبهشت ماه وور وورمان می کند ..............................................راستي يادم نبود تو چقدر دوري ...........وقتی اول اردیبهشت برف بارید فهمیدم که چقدر دورم.
.................آنقدر دور كه حالا داري با چوب سياهي رو سفيدي برف ها ي ساسكاتون نقشه شيراز را مي كشي .............خودم با خودم آهی می کشیم . ................روز شیراز ...............روز خودم با خودم ...............روز ستوده ................روز ساسکاتون ..................روز برفی ...........................ولي عجيب دلم براي خودم تنگ شده است  !!!!!!!!!!!!

            

 

 

     

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:37  توسط مينا  | 

ستوده عزيزم

      امروز بيست و سومين روز بهار است . هواي شيراز آنقدر دلچسب و عالي است كه حدي برآن متصور نيست .

      ميز كار من روبروي پنجره سمت چپ اطاق است . پنجره اي بزرگ  با عرضي در حدود ۳ متر كه از آن مي توان درخت هاي سبز خوشرنگ پارك روبرويي را به خوبي ديد . درخت هاي سرو ، چنار ، نخل ، نارنج ، بيد و خيلي هاي ديگر كه من اسمشان را نمي دانم و هميشه بر سر اين موضوع با سيروس نوذري بحث داريم . او هميشه به من مي گويد كه نسبت به خيلي چيزها بي تفاوتم و يكي هم عدم دقت در مورد يادگيري نام درختان است و البته اين قضاوت عجولانه اي است كه من نسبت به چيزي به اين مهمي بي تفاوتم .  به زعم من درخت ها همه زيبا هستند . اينكه من اسمشان را نمي دانم مهم نيست . مهم اين است كه همه آنها برايم مهم هستند !

      صبح ها اول وقت كه به اداره مي آيم  . سلامي به اولين درخت نارنج باغچه سمت راست اداره مي دهم و شروع مي كنم به جمع كردن بهار نارنج هايش كه با بازي بادهاي بازيگوش شب قبل ريخته اند . هنوز ۱۰ تايي بيشتر جمع نكرده ام كه دوستان و همكاران محترم هم به كمكم مي آيند !. مگر شيرازي مي تواند چايي روزهاي بهارش را بدون بهار نارنج بخورد . ؟؟؟؟

       فقط خدا مي داند كه اين چايي بهاري برای من طعم تو را دارد ! 

      ستوده ! روزهايي هستند كه مسير من براي رسيدن به اداره ، زيباترين خيابان شيراز است .از  معالي آباد كه وارد چمران مي شوي ، سمت راست ، كنار حاشيه رودخانه به فواصل مساوي درخت ها ي توت كوتاه قدي است كه در بهار غرق توت هاي قرمز است و بي اختيار با ديدن آنها و ادم هايي كه خيلي توت دوست دارند و دورادور اين درخت ها حلقه زده اند ! ياد اين هايكو مي افتم :

     دست و لبم خونين نيست

     از توتستان 

     مي آيم !

     و سمت چپ خيابان  در حاشيه باغ هاي آدم هايي كه باغ خيلي دوست دارند ! زيباترين پياده روي شهر را مي بيني كه از ابتدا تا انتها با نقشه و طرح هاي زيبايي طراحي شده است . آب نماها . طرح هاي سنگي و فلزي ، نگارخانه آبگينه ، پستي و بلندي هاي زيبا و پارك باغ باصفاي چمران و .............خلاصه . قدم زدن در اين حاشيه ی به ياد  ماندني آدم را هوايي مي كند ! دلت مي خواهد روسري از سر برداري و اين مانتوهاي دراز بي قواره را پرت كني توي رودخانه ي آن سمت خيابان و هي بدوي ، هي بدوي ، هي بدوي .و دوباره به ته خيابان كه رسيدي ......ببخشيد به ته بهشت كه رسيدي ، نفسي تازه كني و دوباره ........................ستوده ! مي دانم كه از اين خيابانها در كشور سر سبزي مثل كانادا زياد است ! و لي اينكه پر از درخت هاي توت قرمز و ادم هايي كه توت خيلي دوست دارند باشد و پر از باغ هاي ادم هايي باشد كه باغ خيلي  دوست دارند و پر از  زن هايي  باشد كه ارزوي دويدن با لباس هايي راحت دارند را بعيد مي دانم . 

      ستوده ! اين روزها خيابان چمران بهشت شيراز است . حالا نارنجستان قوام و باغ دلگشا و ارم و باغ عفيف اباد و حافظيه و سعديه و........را كه دورادور آنها ديوارهاي دست ساز ادم هايي است كه ديوار خيلي دوست دارند ! را كنار مي گذاريم و همين خيابان چمران را دو دستي مي گيريم . - اي كاش مي دانستم اين خيابان زيبا چرا به اين نام است ؟ -  يادم مي آيد يكي ار روزهايي كه تو شيراز بودي . آدينه روزي با هم براي پياده روي به این خيابان رفتيم . نوروز نبود . اوايل مهر ماه بود ولي اين خيابان زيبايي پاييزي خود را داشت . لطف اين خيابان اين است كه بهار زودتر از همه جا به او مي رسد و همينطور پاييز . رضاي تو بيش از ۴ سال نداشت .  از روبرويمان ادم هاي مختلف با چهره هاي مختلف مي آمدند و از ما مي گذشتند . آدم هايي با چهره هايي معمولي و آدم هايي با چهره هايي خاص . عشاق جوان . عشاقي آسوده خاطر و بعضي ديگر سر به زير از ترس شناخته شدن ! - كه البته من و تو مي دانيم لطفش بيشتر است !پيرمردها و پير زن ها ، دختر بچه ها و پسر بچه ها . آن روز هوا عالي بود و شيرازي ها كه هميشه دنبال فرصتي براي خوشگذراني هستند همه از خانه بيرون زده بودند و چون همه شيرازي ها خوش نشين هستند اين خيابان را براي خوشي انتخاب كرده بودند و يادم مي آيد كه تو از اين همه شلوغي خسته شده بودي و با ديدن جوانهاي اجق و وجقي كه شلنگ تخته مي انداختند و دخترهاي رنگارنگي كه چشمشان همه دنبال این پسرها ی اجق وجق بود حسابي جوش آورده بودي . و من كه دلم مي خواست به تو خوش بگذرد مدام مي گفتم جلوتر كه برويم خلوتر مي شود و ما هرچه جلوتر مي رفتيم آدم هاي شيرازي خوش نشين خوشگذراني كه پياده روي روز ادينه را خيل دوست دارند ! بيشتر مي شد ! و اين بود كه تو هيچ ذهنيت خوبي از اين خيابان در ياد نداري . و بر عكس من كه روز هاي بسياري با دوستم ميترا قهرماني و بعدها با سيروس نوذري و خيلي هاي ديگري كه جوجه كباب روي آتش را خيلي دوست دارند! در پناهگاههاي اين خيابان كه فكر مي كنم فقط خودم آنهارا بلدم چه روزهاي پرخاطره ايي ساختم .

      ستوده ! قول مي دهم اگر باز روزي به شيراز خوش نشين ها بيايي اين خيابان را براي تو قرق مي كنم ! و با هم طولاني ترين و شيرين ترين پياده روي را در بهترين هواي دنيا  خواهيم داشت و خوشمزه ترين توت هاي سرخ را برايت خواهم چيد و در بهترين جاي آن خوشمزه ترين جوجه كباب روي آتش دنيا را به تو خواهم داد  و.......................

      ستوده ! تو بيا !

      تو بيا!

     

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 13:42  توسط مينا  | 

 

 

ستوده عزيزم

      برايت بسيار نوشته ام ، ولي نمي دانم چرا نمي توانم آنهارا به پايان برسانم و  به اصطلاح وبلاگي ها به روز كنم . هميشه پايان  دادن به يك چيز برايم سخت است به همان اندازه كه شروع آن .

     دوباره  چهل و يكمين بهار شيراز را ديدم . خداي من .....اين بهار شيراز هميشه مرا ديوانه مي كند .نوشتن از بهار شيراز برايم سخت است! هم شروع و هم پايانش .

    سال ۱۳۸۸ را خوب شروع نكردم . بيماري سخت فرامرز ، خودم و همسرم  و  نيمچه تصادف ماشين  .

    سه شنبه عازم بندرعباس هستيم كه حالا شهر سارا است . پدرم همچنان از درد شديد زانو رنج مي برد و راه رفتن برايش بسيار مشكل شده است . مادرم مثل هميشه فداكار است و نگران و البته كمي افسرده . 

   امسال هفت سين را خيلي زود چيدم . فرامرز همان يك سيب را كه داشتيم تا ته خورد و من همان سيب خورده شده را توي سفره گذاشتم . با دو ماهي و سبزه اي كه مادر برزگم هر سال براي فرامرز سبز مي كند . پيرزن عاشق فرامرز است . با كتاب حافظ هميشگي ......................و مابقي سين ها .

   و يكی از آن سين ها تو بودي ، تو در فكرم . تو در يادم و تو در همان مهمترين سلول مياني مغزم .

   هميشه نوروز ياد خاطراتم در  سفر تو به شيراز مي افتم در نوروز چند سال پيش . نمي دانم چند سال پيش . نمي دانم ..........

   ستوده خيلي دلم برايت تنگ شده است . و مي داني كه بهار دلتنگيم را صد چندان مي كند . مي داني كه بهار نمي توانم زياد بنويسم و بهار ......................و بهار يعني ........يعني خيلي دوستت دارم .

    پراكندگي نوشته هايم را به من ببخش .  اين از پراكندگي ذهنم است .

    فرشيد ، رضا و علي را ببوس . كاش امسال سال  ، سال تو باشد ...........فقط تو!

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 10:58  توسط مينا  | 

ستوده عزيزم  سلام

نمي دانم اين چندمين نامه اي است كه برايت مي نويسم .  فرصت اينكه انها را بشمارم ندارم . چرا كه كار بيهوده اي است .  ۵ ديماه را فراموش نكرده ام . روز تولدت را از ۵ ديماه سال پيش تا امسال به خاطر دارم . ولي چه كنم كه بازي روزگار  فرصت نداد تا همان روز برايت بنويسم . بنويسم كه دلم مي خواست كيكي درست كنم و با همان جمع كوچك خانواده و با تصور بودن تو جشن بگيرم .  ستوده عزیزم نزدیک به یک ماهی است که بیماری خانه ما را رها نکرده است .   مدتی اداره نبودم و می دانی که خانه ما هنوز با تکنولوژی روز دنیا فاصله دارد ........... چه کنیم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بنابر این نتوانستم روز ۵ دی با اینتر نت برایت پیام تبریک بفرستم .

ستوده می دانی هیچ کس  هیچوقت تغییر نمی کند . نه تو و نه من . من همان مینای همیشگی هستم با علائق همیشگی . هنوز فروغ فرخزاد برایم حرف اول را می زند و هنوز دلم می خواهد جسارت و شهامت این زن را داشتم . هنوز کلم پلوی شیرازی محبوب ترین غذایم است و هنوز چای بعد از غذا مرا به هیجان می اورد .

هنوز عشق رژیم هستم و در جمع اوری انواع و اقسام رژیم های غذایی کوشا . هنوز دوست باز هستم و عاشق میهمان .  هنوز افتخاری و شجریان گوش می دهم  و کاروان بنان محبوب ترین شنیدنی روزگارم هست . هنوز كتاب هاي ميلان كوندرا را با ولع مي خوانم و هنوز با شروع خواندن هر يك از خمسه هاي نظامي گريه مجالي نمي گذارد و هنوز نتوانسته ام فصل ديدار مجنون با پدرش را پس از سرگرداني به پايان برسانم كه محال است .وهنوز مي گويم نظامي يك معجزه است و هنوز نتوانسته ام شاهنامه فردوسي را بخوانم گرچه همسرم كلاس شاهنامه خواني دارد ..........واي ستوده من هنوز در هنوزهايم گير كرده ام ..............................هنوز تهران بدون ستوده برایم تحمل پذیر نیست .................هنوز دوستت دارم ......................هنوز دلم برایت تنگ می شود ......................هنوز دوست دارم با هم غیبت کنیم ...........هنوز دوست دارم با هم به خرید برویم ............هنوز دوست دارم با هم به ولگردی برویم ...............هنوز دوست داریم بی خیال همه چیز باشم و ازاد ازاد

وای ستوده ....................تو کجایی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟مگر قرار است ما چقدر زندگی کنیم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟مگر قرار است اینده بچه هار ا ما بسازیم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟.مگر ما چقدر تعهد داریم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ستوده ....

من هم خیلی خسته ام . روزمره گی دیوانه ام می کند . سیروس نوذری با کتاب های جدیدش سرگرم است . وشعر به زندگیش  معنا و مفهوم می دهد . ولی من هرروز نگران تر و افسرده تر می شوم . هر روز همه چیز برایم بی معنی تر می شود . اصلا نمی دانم چرا بچه دار شدم . چرا وابستگي ام به زندگی را بیشتر کردم . هر چه می گذرد به پوچی زندگی بیشتر پی می برم.

كاش مي توانستم غير از اين باشم كه هستم . كاش مي توانستم شعر بگويم ، نقاشي كنم ، خطاطي .........اي كاش هنري داشتم ...دلبستگي به چيزي .........

كاش مي توانستم تغييري بوجود بياورم . .....اين روزها همه اش به مرگ فكر مي كنم . وحشت همه وجودم را مي گيرد . نمي دانم چرا ؟؟؟؟؟

چند روزي است شروع كرده ام به نوشتن داستانهاي كوتاه ......براي داستانهاي كوتاه ايده هاي خوبي به ذهنم مي ايد ولي  تكنيك نوشتنم ضعيف است . سيروس نوذري دوستان زيادي دارد كه در اين زمينه فعاليت دارند و حرفه ايي هستند  ولي جرات اينكه داستانها را به انها بدهم تا بخوانند و نظر بدهند ، ندارم . همان حماقت هاي هميشگي .........راستي يادم رفت بگويم كه هنوز هم احمقم مثل يك گاو. ................

............و تو ستوده ..........نوشته اي كه دلت برايم تنگ مي شود.........نوشته اي كه فراموشم نكرده اي ...........نوشته اي تو هم خسته ايي ................ستوده بگو كه تو هم همان ستوده هميشگي هستي ..........بگو ......هنوز وقتي به اخرين باري كه به تهران امدم ، تهراني كه تو را داشت و تو بي رحمانه مرا ازديدن خودت محروم كردي ....فكر مي كنم تو ستوده ايي نبودي كه بايد .

ستوده .............................بگو كه تو همان ستوده خوب خوب هستي ...............بگو ...من به گفتن تو نياز دارم ...چرا نمي توانم فراموشت كنم .چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 8:55  توسط مينا  |