.............امروز يازدهمين روز تير ماه است . - سال ۸۸ - من هنوز در شيراز زندگي مي كنم !
هنوز همسرم شاعر است و پسرم هنوز دلش مي خواهد شاعر باشد .هنوز كارمند يك اداره
هستم و هيچ خصوصيتي در من تغيير نكرده است ، فقط از ۱۵ ارديبهشت تا به حال ۵۸ روز پيرتر شده
ام . مثل هميشه هر روز به يادت بوده ام . حتي يك روز هم نبوده است كه تو راهي به مغزم پيدا نكني .
اين روزها دچار ترديد شده ام ، اين ترديد بيشتر وقت ها باعث مي شود كه در مبل چرمي چسبيده به
ديوار آجري خانه ، همان ديواري كه تابلوي "پاييز سبز " سيروس نوذري بالاي آن آويزان است ، فرو بروم و
دستهايم با بي حسي روي پاهايم ولو شود ، پلك هايم به هم نخورد و تخم چشم هايم روي يك چيزي
كه اصلا اهميتي ندارد مثل يك جفت دمپايي روفرشي قرمز، ثابت بماند . و به اين فكر كنم كه وقتي آدم
به جايي بزرگ ، سبز ، سرد ، زيبا ، آرام و بي روح مي رود حتما مجبور مي شود لباس هاي زيادي
بپوشد ،يك زير پوش ضخيم ، يك بلوز ، يك پليور و يك كاپشن چرم . آن وقت با اين همه لباس چقدر از
قلبش دور مي شود !! بعد بايد يك كلاه پشمي بپوشد و يك شال گردن بلند روی کلاه بیندازد و دنباله
اش را چند بار دور گردنش بپيچد . آنوقت چقدر از مغزش دور مي شود !! بعد يك شلوار دولايه بپوشد و
كفشي كه ساق بلند دارد و داخلش پر از پشم هاي گرم و نرم است به پاكند . آنوقت چقدر سنگين راه
مي رود !! و در آن جاي بزرگ چقدر از همه چيز ، همه كس و همه جا دور مي ماند و هميشه به همه
جا دير مي سد . و بعد بايد يك عينك آفتابي بزرگ بزند تا سوز سرما به چشم هايش نرود ، آن وقت همه
چيزهاي سبز را سياه مي بيند . و بعد براي اينكه با آن عينك سياه جلو پايش را بهتر ببيند مجبور است
سر ش را پايين بگيرد و با وسواس جلوي پاهايش را نگاه كند و ديگر هيچ چيز زيبايي نمي بيند و بعد آرام ،
آرام ، آرام زندگي مي كند . زندگي مي كند . زندگي مي كند . راستي پوشيدن اين همه لباس و بيرون
آوردن آن ها چقدر طول مي كشد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
صداي دو زنگ كوتاه مرا به خودم مي آورد . چشم هايم را از دمپايي روفرشي قرمزرنگ به
سمت در مي چرخانم . منتظر چرخش كليد مي مانم . بيرون آمدن از مبل چرمي كه مرا تا نيمه بلعيده
است چقدر سخت است !
ستوده ! ترديد دارم كه از قلبت دور نشده باشي !!! ترديد دارم كه به ياد خاطرات لميده در
سلول هاي مغزت باشي !!! ترديد دارم آن عينك سياه آفتابي جلوي ديدت را نگرفته باشد !!!!!!!!!!
ستوده ! من مي نويسم تا تو را گم نكنم . چرا به ياريم نمي آيي؟؟؟ چرا برايم نمي
نويسي ؟؟؟ نوشتن فقط يك افسانه آه ! براي من كافي نيست . چرا اصرار داري تو را گم كنم ؟؟ چرا اصرار
داري مرا گم كني ؟؟
ستوده ! كاش مجبور نبودي اين همه لباس بپوشي !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
