تبليغاتX
سيب زميني هاي طلايي

سيب زميني هاي طلايي

حرف هايي براي ستوده

 

تو نوشتی و من خواندم .هربار ,بارها وبارها.همیشه خواندم ولی نوشتن کارساده ای نیست , آنهم برای یک همیشه عاشق ,باقلمی شیوا وخوشنویسی در خور تحسین.(که متاسفانه اینجا از دست خط اعجاب انگیزمینا بی بهره ایم.)
تونوشتی و من خواندم و مثل خیلی از دوستان گفتم خوش به حال ستوده. اسم من هم ستوده است .منهم بهار شیراز را دیده ام ,منهم اردیبهشت ماه مست بهارنارنج باغ دلگشا شده ام. شبهای زیبای خواجو و حافظیه را خوب بیاد دارم . من هم عاشق بابونه پلو با ماهی قباد, دستپخت مهربانترین زن دنیا بوده ام . من هم سالها پیش یک شال سبز پشمی داشتم . حوض و بازی زیر سایه نخل خانه مهربانی را خوب بیاد دارم . فرصتی برای عاشقی نشد, روزگار مجالم نداد ولی وصف عشاق را از مینا دیده و شنیده ام . اسم من هم ستوده است ولی نه ستودهء ستودنی مینا.
ما با هم خوش بودیم. همه خاطره, همه خنده .... اما توان یادآوری نیست. دلم به بزرگی مینا نیست, دلتنگی های بزرگ دریک دل کوچک جا نمیگیرد. سخت دریافتم که مردن به تلخی فراموش کردن یک بودن نیست.
ما همیشه دور بودیم. ستوده زادهء تهران و مینا یک دختر تمام عیار , شیرازی. دوستی و یک ریشهء فامیلی (که زیاد هم دور نیست) سبب پیوند یک رابطهء صمیمی و عمیق شد. مسافت دخلی در این رابطه نداشت اما بازی سرنوشت بعضی وقتها واژه ها را پررنگ تر میکند. وقتی اول اردیبهشت برف بارید فهمیدم که چقدر دورم.
نوشتن کار ساده ای نیست آن هم برای یک همیشه عاشق.....
اردیبهشت / کانادا / ستوده

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 8:56  توسط مينا  | 

 

ستوده عزيزم ، امروز بدون هيچ پيش زمينه فكري خاصي انگشتهايم را روي صفحه كليد مي رقصانم  هرچه بادا باد .

بيستم خرداد ماه است و گرماي هواي شيراز بيداد مي كند . آفتاب سوزان سومين ماه بهار بي رحمانه و بي هيچ شرمي از فروردين و اردي بهشت شيراز مي تازد و مي سوزاند . اما هميشه گفته ام اگر اين نيش ها نبود كجا قدر نوش ها را مي دانستيم .

نمي دانم همدان را ديده اي يا نه ؟ سفري ۱۰ روزه با فرامرز و همسر به همدان داشتيم . هواي بهمن ماه شيراز را در خرداد ماه همدان مزه كرديم .

شهر زيبايي بود ، با طبيعتي شگفت انگيز. آنقدركه دلمان خواست در آن شهر هم چند صباحي زندگي مي كرديم . سفري يك روزه هم به كرمانشاه داشتيم كه فقط طاق بستانش را ديديم و در حقيقت يك كرمانشاه بود و يك طاق بستان و نه چيزي بيشتر ، كه همان يك چيز همه چيز بود !!

همدان ، كرمانشاه ، اصفهان  ، بند رعباس ، رشت ، زنجان ، ..............................................ستوده تو كجا و اين شهرها كجا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!

كاناداي شما حتما تمام خطه سرسبز شمال را در جيبش مي گذارد اما  نمي دانم آثار فرهنگي هم دارد يا نه ؟

بعيد مي دانم كوهي به شگفتي بيستون داشته باشد ، و يا معماري مسجدهاي اعجاب انگيز اصفهان و يزد ، غار علصدر ، و  ستون هاي بي نظير و نقش هاي شگفت انگيز تخت جمشيد  ....................بخواهم بگويم مثنوي هفتاد من مي شود .  آريايي بودن و تعصبات خاص داشتن هم چندان دلچسب نيست . شايد بايد چشم هاي آبي و موهاي طلايي و پوست هاي به سفيدي برف را ويژگي هايي بدانم كه بر همه آثار تاريخي برتري مي يابد !!!!!!!!!!!

ستوده ! بدجنس شده ام ؟  نه ! باور كن فقط دلم هوايت را كرده است . دختر تو كجايي ؟؟؟؟؟؟

مي داني در چل چلي دوبار ه شوق و ذوق جواني به سرم زده است . با ۷۵ كيلو وزن و ۴۰سال سن دو باره راكت به دست گرفته ام و بدمينتون بازي مي كنم . آخر همين هفته يك سفر سه روزه به تهران داريم . براي مسابقات قهرمان كشوري كارمندان وزارت ارتباطات . مي خندي ؟ خوب حق داري . ولي خدا مي داند كه بعد از ۱۷ سال دوري از توپ و راكت ، مي توانم ضر به ها را بااستيل خاص خودش بزنم . و هنوز راكتم به توپ مي خورد !!!!!!!!!!!!!!!! فقط عجيب دلم گرفته كه باز بايد به تهراني پابگذارم كه ستوده اي ندارد .دختر تو كجايي ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ستوده !  ديروز از كشوي لباس هاي تابستانه تاپ سورمه اي رنگي را پيدا كردم كه ديگر رنگ و رويش از شستن هاي مكرر به آبي مي زد ،و چند سوراخ ريز در پشت و جلويش ريز ريز به من مي خنديدند !!!! غافل از اينكه من پرده اي از اشك مقابل چشمانم بود كه سعي در نريختنش باطل بود .

يادت مي آيد خانه اتان نزديك ميدان توحيد بود . همه فضاي آن خانه را به ياد دارم .  ماموريتي چند روزه داشتم كه مثل هميشه به شوق بودن با تو چند روز هم مرخصي به قدش چسبانده بودم براي خوش بودن .، خنديدن ، غيبت كردن ، خريد كردن .........براي با ستوده بودن ..........براي با فرشيد و رضا بودن ..........

براي خريد ، براي اولين بار از خيابانهاي بالاي شهر فاكتور گرفتي و با همان شيطنت هاي مخصوص خودت مرا به خيابان سرسبيل بردي . چقدر خوش گذشت و چقدر خنديدم . اول به مغازه توليدي خشايار رفتيم و من همانجا از قيمت هاي ارزان آنجا دهانم باز مانده بود . كلي خريد كردم . مثل شهرستاني هاي تهران نديده مغازه نديده جنس نديده !!!!!!!!!!!!!!!!!! و همانجا اين تاپ سورمه اي را گرفتم . - و چقدر چيزهايي كه خريده بودم خوش جنس بودند و وفادار - نشانش همين تاپ كه براي يادگار نگهش داشتم - بعد با آن همه كيسه هاي پر از لباس و مانتو  مرا به مغازه بزرگي بودي كه يك ور بستني مي فروخت و ور ديگر آش رشته . پرسيدن نداشت من شيرازي خوش ذوق معلوم است كه آش رشته را به بستني ترجيح مي دهم و تو مرد سبيل كلفت آش رشته فروش با شكم چسبيده به ديگ را براي من لقمه گرفته بودي و مي گفتي : " مينا ! اخلاقت را خوب كن بهتر از اين نصيبت نمي شود ! از آشپزي هم معافي ! هي آش رشته درست مي كند و هي تو بخور........." باور كن آنقدر خنديديم كه اشك هاي من از فرط خنديدن آش رشته را آبكي كرد و شور !!!!!!!! و بعد ..........خانه ............فرشيد .........رضا .............سبزي هايي كه فرشيد براي من و تو خريده بود تا پاك كنيم و غيبت كنيم ..............شام خوشمزه ..............چايي ...........حلواي مسقطي ..........و من هنوز هم عشق مغازه خشايار را دارم ................ستوده تو كجايي ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ستوده .......................................تو كجايي ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 10:27  توسط مينا  | 

 

 

نامه  نوشتن  چه  سود

چون نرود سوي دوست

 

ما مي نويسم تا بخوانند . و بخوانند تا بگويند . و بگويند تا ما باز بنويسيم .

همه خواندند ، همه گفتند ، و ما باز نوشتيم ........................................

ستوده ! فقط تو نخواندي و نگفتي . ولي من باز نوشتم . شايد هم خواندي و نگفتي

ولي من باز نوشتم ...............براي آنها كه خواندند . آنهايي كه حتي نمي دانم

كه هستند . حتي چهره اشان را هم نديده ام .

راستي نامه هاي من براي كساني رفت كه دوست نبودند ، ولي حالا هستند ........

و حالا به همه دوستانم بگويم .آنها كه بهار شيراز را نديده اند . انها كه عاشق نيستند

و آنها كه عاشق هستند . .....بگويم كه بهار شيراز را كه ببيني عاشق نباشي ،

عاشق مي شوي . عاشق كه باشي عاشق تر مي شوي . قصه نمي گويم .حقيقت است .

وصف شيراز در فروردين كار من نيست . ...سخت است ...........توصيف بهشت .

مي دانيد بهار شيراز آدم را هوايي مي كند ...........سر به كوه نگذاري شيرازي نيستي .

دامنه هاي " گهواره ديد " ، " با با كوهي " ، " دره بيدي " ، " دراك " و.......................

به باغ ها سر نزني ، به گلها و بهار نارنج ها بي اعتنايي كني شيرازي نيستي .

" باغ ارم " ، " نارنجستان قوام " ، " باغ دلگشا " ، " باغ عفيف اباد " و..........................

................................ اصلا بگذاريد بگويم بهار به شيراز نياييد عاشقي را باخته ايد .

....................دلم گرفته . عجيب هواي ستوده را دارم . اتنگار بهار بيشتر دوستش دارم .....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 8:24  توسط مينا  | 

ستوده عزیزم حتما ميدان اطلسي را به یاد داری با آن گل های زیبای اطلسی که با هر نسیم شیراز می رقصیدند و تو را به سوی خود می کشاندند ! حالا دیگر  از آن همه  گل های رنگارنگ رقصان مهربان خبری نیست . بگذریم .....  میدان را که  دور مي زدي به طرف چهار راه حافظيه بين ميدان و چهارراه درست روبروي خيابان سيلو ، صحراي نسبتا وسيعي بود كه كه با قدم هاي بلند  ۱۰۰ قدم بر مي داشتي به خانه دو طبقه اي مي رسيدي كه خانه كودكي هاي من بود  با خانه های بسیاری دور تا دور همان صحرای وسیع پر بابونه .چهار پله را كه طي مي كردي در آهني كوچكي بود  - نمي دانم چه رنگي داشت  - كه وقتي بازش مي كردي اولين چيزي كه به چشمت مي خورد حوض شش ضلعي وسط حياط بود كه هميشه پر از اب زلالي بود كه پدرم وقتي از گرد راه مي رسيد دست و صورتش را از اب ان حوض  با سروصداي بسيار مي شست .  يادم مي ايد مشت بزرگش را كه پر مي كرد و به صورتش مي كوبيد با لپ هاي برامده فوتي مي كرد و مقداري اب به اطراف مي پاشيد و من هميشه وقتي هيچكس نبود  اداي پدرم را در مي اوردم - دلم مي خواست پدرم باشم - و  بعد من و خواهرم ميترا با سلام های پی در پی دوره اش می کردیم و دنبال چیزهایی که خریده بود و یا دلمان می خواست خریده باشد می گشتیم . و پدرم با شیطنت هایی که فقط برای ما داشت می خندید و می گفت اول بگوئید چقدر بابونه جمع کرده اید ؟ و ما با سرعت می دویدیم وکاسه های روحی  پر از بابونه را می آوردیم و پدرم نگاهی به کاسه ها می انداخت و سبک وسنگینی می کرد  و به هرکدام یک اسکناس ۲۰ ریالی قرمز رنگ می داد و وعده سینمای شب جمعه و ساندویج مغازه دایی رضا ـ ساندویچ فروشی لذیذ - چهار راه زند " و ما به سرعت برق چهار پله را دو تا می کردیم و  تا بقالی عزیز اقا می دویدیم . ۲۰ ریالی من تمر هند ی وپفک می شد و ۲۰ریالی میترا ..........نمی دانم ..........فراموش کرده ام .......و از انجا تا خانه فقط به این فکر می کردیم که که غرولندهای مامان را چطور باید کیسه کنیم

 ستوده گلم نمی دانم تو آن خانه و صحرای پر بابونه روبرویش را به یاد داری یا نه ؟  یادم می اید من ومیترا انقدر مامان را اذیت می کردیم که پدر برای اینکه هم از نق ونوق های مامان ازاد شود وهم اینکه یک شکم بابونه پلوی سیر بخورد  ما را مامور کرده بود که صبح به صبح بابونه های زرد خورشیدی را توی ان صحرای زیبا بچینیم وتوی کاسه های روحی روی هم تلنبار کنیم و مزد کارمان را بگیریم . بوی اسمانی بابونه انگار معجزه می کرد و صداهای خنده من و میترا و همه بچه محله هایی که از ما یاد گرفته بودند بابونه بچینند - برای بابونه پلوهای پدرشان - خدا را هم به خنده وا می داشت . و در این میان من فقط پسر سبزه روی چشم آبی ۱۲ خانه بالاتر را دزدکی دید می زدم و اخر سر هم مشتی از بابونه های خودم را توی کاسه اش - که روحی نبود - می ریختم و او نگاهی به من می انداخت و با لبخندی که با همه وجودم قورتش می دادم می گفت : عجب بابونه پلویی بشه این .  و من  بعد از گذشتن ۳۰سال از ان سال هنوز ۵ شنبه کذایی نمی دانم چندمین هفته سال ۱۳۵۵ را که ان کامیون بی قواره بزرگ اثاثه های  خانه مهران بهارلو را بار می کرد تا او را برای همیشه به دورترین جای ایران ببرد - که پدرش ارتشی بود و همیشه یک جا نبودند -  را از یاد نمی برم  و خیسی گونه هایم از اشک های سال ۱۳۵۵ را  هنوز می توانم حس کنم  . هنوز .

 ستوده عزیزم از آخرین باری که بابونه پلو  با ماهی قباد جنوب را  خورده ام سالها می گذرد . انگار فقط همان صحرای روبروی سیلو توی شیراز بابونه داشت و بعد که ان صحرا پر شد از خانه های کوچک کوچک روی هم دیگر بابونه ای سبز نشد و بابونه پلو گم شد  زیر همان خانه های کوچک کوچک روی هم .

و حالا من  ـ میترا ـ پدرم - و شاید مهران بهارلو - عشق دوران کودکیم - خورشیدهای سالهای دور را دیگر به یاد نمی اوریم . بابونه های خوشبوی خوشمزه هم ما را به یاد نمی اورند . حالا همان خانه های کوچک کوچک روی هم ما را انقدر می چلانند تا طعم های خوب زندگیمان را قطره قطره بیرون بریزند . حالا دیگر .......................من خیلی خسته ام ......خیلی ................راستی یادم نمی اید گل های بابونه خار داشته باشند ............ستوده تو کجایی ؟........................گل های اطلسی ..........بابونه ها ..........ستوده ...............همه را گم کرده ام ................................من خسته ام .خسته.............

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 9:33  توسط مينا  | 

 

 ستوده گلم

مي خواستم بگم  یادمه ۹ بهمن ۸۲ روزي بود كه توي يه بيمارستان بزرگ توي بزرگترين شهر

ايران بزرگترين دوست من پسر كوچولويي به دنيا آورد كه حتما روزي از بزرگترين مردهاي دنيا

ميشه . وحالا مي خواهم تولد ۴ سالگيش را تبريك بگويم به پدر ومادري كه بزرگترين پدر ومادر

دنيا هستند .و به خودش كه خوردني ترين پسر كوچولوي روي كره زمينه .

 

علي كوچولو

صد سال زنده باشي

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 14:4  توسط مينا  | 

 

 

باز كن پنجره را

كه نسيم

روز ميلاد اقاقي ها را

جشن مي گيرد

 

ستوده گلم تولدت مبارك

صميمانه با تصوري شگفت يك دسته بزرگ بزرگ بزرگ گل نرگس شيراز را به تو هديه مي دهم ! چشمهايت را ببند وآن را بو كن . بوي زندگي ، عشق ، شيراز ، و اي كاش بوي لحظات پاك و شاد با هم بودنمان را حس كني.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 15:12  توسط مينا  | 

شب در خم گیسوی تو عابر می شد

با هر نفست بهار ظاهر می شد

ای فلسفه ی شگفت ،افلاطون هم

با دیدن چشمان تو شاعر می شد

 

 

ستوده گلم ، شال پشمي سبز رنگت را به ياد داري ؟ پاييز سال ۶۹ - ۶۸ بود كه به شيراز امدي . آن زمان دختري ۲۰ - ۱۹ ساله بودي با قدو بالايي كشيده و گونه هايي برجسته و موهاي بلند فرفري كه دوطرف گيس مي كردي .لبهاي هوس انگيز وچشم هايي درشت وگيرا كه همه روي هم آيتي مي ساخت به نام ستوده . خوب به ياد دارم ، مانتويي مشكي كه سر آستين هاي توپ توپي سفيد داشت مي پوشيدي و آن شال سبز رنگ زيبا را كه به سر مي كردي ديگر پسرهاي شيراز خدا را بنده نبودند . و من به خودم مي گفتم : ميناي بيچاره ديگر كسي به تو نيم نگاهي هم نمي اندازد ، وقتي با اين ستوده تهروني تودل برو هستي . پدر م هميشه مي گويد : دخترها وقتي پسرها نگاهشان نمي كنند دلخور مي شوند . - پيرمرد ۷۴ ساله هنوز هم مهربان ودوست داشتني است . -

 

مي داني ستوده وقتي به گذشته ها سرك مي برم وخاطرات زندگيم را زيرورو مي كنم لحظه هاي شاد شاد شادش را با تو مي بينم . راستي چقدر خوب است آدم دوستي مثل تو داشته باشد . مثل ماه . مثل ستوده .

 

 يكي از همان شب هاي سرد پاييز شيراز را به ياد داري ؟ آن شب من ، تو ومتين خانه مرجان بوديم - دوستان سال هاي دور كه حالا فقط گاه گاهي مي بينمشان ، سالي ، ماهي - و من با آن شيطنت هاي سالهاي جواني با يار مهربان ! قرارداشتم . از آنجا كه مانتو وشال تو آخرين مدل هاي سال بود آن هم از نوع  تهرانيش ، براي تازه بودن نزد يار مهربان ! لباسهايم را با لباسهاي تو عوض كردم . فقط خدا مي داند با مانتوي من كه آستين هايش تا سر آرنج هايت بود چقدر ديدني شده بودی . آنقدر چهارتايي خنديديم كه طفلك مادر پير مرجان - حالا ديگر نيست - آمد و با نگراني گفت : برايتان آب قند بياورم ؟  و من هنوز پس از گذشت ۱۷ سال از آن زمان فلسفه آب قند مادر مرجان براي درمان خنده زياد را نفهميدم .

 

............... من رفتم ......... بامانتو وشال تو و  البته شلوار متين كه اخرين مدل شلوار بود !......................با آن پيكان مدل ۵۶ كه چقدر به دردمان مي خورد .

 

...............برگشتم ......قرار رستوران صوفي داشتيم .....................بي توجه به التماس هاي شما لباسهايتان را پس ندادم كه مبادا يار مهربان اتفاقي ما را ببيند و من آبرويم برود با آن لباس هاي وواري .

 

واي ستوده كه تو چقدر با آن مانتوي تنگ و كوتاه  - كه آن زمان بلند وگشاد مد بود - ديدني شده بودي و مرتب خودت را پشت ميز رستوران جمع وجور مي كردي ..................و من كه عرش را سير مي كردم ............ولي نهايت شما ناجوانمردانه حساب شام را به حساب كرايه لباسهايتان گردن من انداختيد كه پول شام پول همان لباسها شد!.........و البته آن شب با همه خنده ها وخوشي ها ونگرانيهايش براي هميشه ثبت شد در يكصد و پنجاه وشش ميليونيم سلول مياني مغزم . براي هميشه .

 

................۱۰ روز بعد هر دو با صورت هايي پر از سگرمه در تر مينال كارانديش شيراز ساعت ۳ بعد ازظهر منتظر ولووي قرمز رنگي بوديم تا تو را به تهران ببرد ..............تاشايد سفري بعد.............

 

.........و ۸ روز بعد از رفتن تو  پستچي مهربان ۴۰ساله امان آقاي قنبري بسته اي را برايم آورد از تهران ..............فرستنده : ستوده ..........گيرنده مينا...........بازش كردم يك شال پشمي سبز  ومانتويي مشكي رنگ  با سر آستين هاي توپ توپي سفيد بود .

 

چند شب پيش لباسهاي تابستاني را جاي لباس هاي زمستاني در صندوق قديمي پدرم ، كه حالا گوشه سالن پذيرايي خانه ام لم داده - جهازم شد ، مهرباني پدر - مي گذاشتم كه اين شال سبز پشمي را ديدم . بويش كردم . بوي خانه مرجان ، بوي يار مهربان ، بوي رستوران صوفي ....................و بوي خوب خوب ستوده همه جا را  پر كرد .

 

.....حالا شب هاي سرد پاييز و زمستان اين شال سبز پشمي را مي پوشم . شالي كه خاطره شيرين يكي از شب هاي پاييز ۱۷ سال پيش را برايم زنده مي كند . و حالا ديگر يار مهريان ! هم كه ماجراي لباس هاي وواري آن شب را برايش تعريف كرده ام - خدا مي داند چقدر خنديد - با ديدن اين شال حتما قرار ۱۷ سال پيش را به ياد مي اورد .!  و اما  ستوده ی من  رازها هميشه روزي بر ملا مي شود . روزي كه ديگر بزرگ شده ايم ......................

 

...............راستی  ستوده چرا اين رستوران ها ته ديگ هايشان سيب زميني نمي گزارند ؟ شايد نمي دانند كه بعضي از مشترهايشان چقدر سيب زميني هاي طلايي ته ديگ را دوست دارند ..............شايد

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 13:20  توسط مينا  | 

در خواب چراغ تا سحر دستم بود
در خواب كليدِ هر چه در، دستم بود
زيباترين از اين خواب نديدم خوابي
بيدار شدم دستِ تو در دستم بود

ستوده گلم چقدر من خوشبختم که تو به خوابم می آیی . یا ..... نه ... من  خودم تو را به خوابم می اورم ؟ به هر حال فرقی نمی کند همین که تو را می بینم عشق است .

امروز اولین روز بعد از عید فطر است . یادم می آید که نماز می خواندی . مثل فرشته ها . راستی ستوده من وتو وفرشید در مورد  خدا  و دین با هم بحث کرده بودیم .البته خیلی گذرا . یادت می آید ؟ من وفرشید می گفتیم معادی نیست و ما بعد از مرگ خاک می شویم ولی تو مثل  خیلی ها پاک ومعصومانه و با استدلالهای همه ادم های مذهبی می گفتی نه اینطور نیست حتما حساب و کتابی هست و اله و بله و ما می دانستیم که حق با توست و شک داشتیم که آن طرف خبری نباشد ولی دلمان می خواست که اینطور باشد  البته در نهایت می خندیدم وهر کدام با عقاید خاص خودمان می ماندیم و همه این حرف ها را به باد می دادیم تا به آب بسپارد.

.............ولی ستوده با تمام وجودم معتقدم که خدایی هست » مهربان ودوست داشتنی . رفیق وصمیمی  . خیلی دوستش دارم .خیلی .................ومن به همین خاطر احساس خوشبختی می کنم

بگذریم ...................

ستوده دیروز با سیروس .....و جوان های فامیل به قلات رفتیم . روستای سرسبز وباصفایی نزدیک شیراز .

تا قبل از ازدواج با سیروس.......فقط اسمی از قلات شنیده بودم و بس و نمی دانستم که در ۱۰۰ کیلومتری خانه امان بهشتی است زمینی . فقط خدا می داند چقدر زیبا و آسمانی بود . جایت خالی رفتیم وبساط اتش و جوجه کباب را پهن کردیم و بعد هم چایی و صدای سیروس.....که وقتی می خواند .........................بگذریم . ستوده عزیزم  همه می گویند فرصت ها خیلی کم است . ولی من مطمئن هستم که  این فرصت را دارم تا با تو به این بهشت شیراز برویم . ولی می دانم که این فرصت شب چهاردهم این ماه نیست که ما دوباره قصد داریم زیر نور ماه به سومین آبشار قلت سفر کنیم .  فقط ایمان دارم  که فرصت هست .

 

 

..........راستی ستوده جوجه کباب جاده چالوس ........نیش زنبور بی انصاف .............

تابلو خوانی های  کنار جاده من (از سمت راست حرکت کنید ) / ۰ (از سرعت خود بکاهید )

........باران ..............ویلا ................خوشی ...............ستوده من نصف خوشی های زندگیم

را مدیون تو هستم

 

ستوده تو ماهی  و فرشید که دلم می خواست برادرم بود ................. 

راستی سیب زمینی ها را توی اتش انداختیم کباب شد خوردیم . طلایی نشد اما................تو انجا بودی !!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 14:4  توسط مينا  | 

امروز نيمه مهرماه ۱۳۸۶ است . چقدر مهر ،ماه خوبي است . ستوده عزيزم از ديروز دوباره همديگر را پيدا كرديم و من دوباره جان گرفتم . مطلب  زيادي براي نوشتن دارم . فردا بايد اداره بمانم و همه را روي صفحه اين كامپيوتر خالي كنم . ستوده فردا - اگر  اشتباه نكنم - سالگرد ازدواج تو و فرشيد است .

هيچوقت يادم نمي رود كه من به جاي اينكه خوشحال باشم چقدر ناراحت بودم و غمگين . انگار داشتم براي هميشه تو را از دست مي دادم و به فرشيد به چشم يك دشمن قهار نگاه مي كردم و ..........البته .... به ياد كس ديگري يك گوشه ديگر هم بودم كه انگار اشك هاي همه دنيا را براي چنين  روزي توي چشمهاي قهوه اي روشنش پنهان كرده بود . ستوده  زمان آنچنان به سرعت مي گذرد كه ماحتي فرصت نمي كنيم گردن بچرخانيم و نيم نگاهي به عقب بياندازيم  و روزهاي رفته را زيرو روكنيم  .  

فرصتي براي ادامه مطلب ندارم  تا دقايقي ديگر دنياي اينترنت دست من را از همه جا كوتاه مي كند فردا مي ايم

با هزاران خط مطلب كه كنج دلم تلنبار شده است . ستوده سالگرد ازدواجت را تبريك مي گويم .

 

دوستت دارم / چنانكه گويي / فردايي نيست .

 

امروز ته ديگ نصف سيب زميني گذاشته ام نصف كاهو .........................

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 10:52  توسط مينا  | 

ستوده عزيزم امروز اول شهريور است و هوا خيلي بهتر شده است . خوب مي داني كه آفتاب تابستان شيراز بسيار سوزان است ولي حالا از شدتش كاسته شده و مجالي براي اينكه كمي سرت را بالا نگه داري پيدا مي كني .

براي فرامرز - مرد كوچك - يك استخر بادي خريده ام كه وقتي پسرك را در آب زلال آن مي اندازي حسابي كيف مي كند . شايد خنده ات بگيرد اگر بگويم استخر را در حياط خانه پدرم همان جايي مي گذارم كه روزگاري حوض چهار گوش فواره دار وجود داشت . هنوز وقتي آلبوم عكس ها را ورق مي زنم با ديدن آن عكس ها كلي خاطرات  شيرين برايم زنده مي شود و حسابي مي خندم .

يادت مي ايد ؟ تابستان نمي دانم چه سالي بود كه با سودابه به شيراز آمديد فقط خوب مي دانم كه ساراي ۲۷ ساله ي الان آن موقع بيش از ۴ سال نداشت و با تو وميترا و گاهي اوقات خودم توي آن حوض نه چندان كوچك شنا مي كرديم ، جيغ مي زديم ومي خنديديم وخنده ي هيچكس به اندازه خنده تو صدا نداشت . با آن موهاي فرفري وپاهاي درازدراز............واي ببخشيد ......بلند بلند .........وچشماني كه بدون لبان بي خنده هم مي خنديد .

ما آدم هاي از خود راضي وبي وفاي پر فيس و افاده  حتي از درخت ياس گوشه  حياط خانه ،از درخت ازگيل ونارنگي وپرتقال سمت راست حوض و درخت هاي نارنج با وقار وسط باغچه ، از ماهي هاي قرمز ريز ودرشت ، حتي از ماه شب اول تا چارده تابستان كه شب ها توي حوض مي رقصيد ومي خنديد هم اجازه نگرفتيم و دلشان را بدست نياورديم وبا بي مهري تمام و ناجوانمردانه بيل وكلنگ را به جان آن حوض قشنگ آبي رنگ انداختيم و بدون لحظه اي تامل خاطرات شيرين سال هاي بي غمي را خراب و با يك فرغون ۳ چرخ توي  زمين  خاكي بي آب وعلف پشت خانه خالي كرديم .

راستي ستوده تو اين چيزها را به ياد داري ؟؟؟؟؟؟؟؟؟يا وقتي اين نوشته ها را مي خواني به خودت مي گويي : " مينا خيالاتي شده  است !!!!!."

ستوده ! سيروس ......... در آخرين كتاب شعرش فصلي دارد به نام : " با جان اشياء " . وقتي شعرهاي اين دفتر رامي خواني همه چيز برايت مهم مي شود ...........همه چيز ..........حتي غبار روي اشيا ........واي كاش آن سالها با شعرهاي اين كتاب آشنا بودم تا جان جوض بي زبان را نجات مي دادم ..............اي كاش

راستي اگر فرامرز بفهمد كه زماني حوضي آبي رنگ در خانه پدر بزرگش بوده و ما آن را خراب كرده ايم چه مي گويد ؟ ....................

ستوده عزيزم امروز ناهار چلو با ميرزاقاسمي درست كرده ام . وقتي رگ و ريشه شوهر ادم شمالي باشد حتي اگر توي ناف جنوبي ترين شهر  - شيراز -  باشي بايد ميرزاقاسمي باسير فراوان درست كني  .

راستي سيب زميني هاي طلايي ته ديگ آغشته به ميرزاقاسمي واقعا مزه اي بهشتي دارد ..........تا حالا خوردي ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 11:13  توسط مينا  |