تبليغاتX
سيب زميني هاي طلايي

سيب زميني هاي طلايي

حرف هايي براي ستوده

 

.............امروز يازدهمين روز تير ماه است . - سال ۸۸ -  من هنوز در شيراز زندگي مي كنم !

             هنوز همسرم شاعر است و پسرم هنوز دلش مي خواهد شاعر باشد .هنوز كارمند يك اداره

هستم و هيچ خصوصيتي در من تغيير نكرده است ،  فقط از ۱۵ ارديبهشت تا به حال ۵۸ روز پيرتر شده

ام . مثل هميشه هر روز به يادت بوده ام . حتي يك روز هم نبوده است كه تو راهي به مغزم پيدا نكني .

 اين روزها دچار ترديد شده ام ، اين ترديد بيشتر وقت ها باعث مي شود كه در مبل چرمي چسبيده به

ديوار آجري خانه ، همان ديواري كه تابلوي "پاييز سبز " سيروس نوذري بالاي آن آويزان است ، فرو بروم و

دستهايم با بي حسي روي پاهايم ولو شود ،  پلك هايم به هم نخورد و تخم چشم هايم روي يك چيزي

كه اصلا اهميتي ندارد مثل يك جفت دمپايي روفرشي قرمز،  ثابت بماند . و به اين فكر كنم كه وقتي آدم 

به جايي بزرگ ، سبز ، سرد ، زيبا ، آرام و بي روح مي رود حتما  مجبور مي شود لباس هاي زيادي

بپوشد ،يك زير پوش ضخيم ، يك بلوز ، يك پليور و يك كاپشن چرم . آن وقت  با اين همه لباس چقدر از

قلبش دور مي شود !! بعد بايد يك كلاه پشمي بپوشد و يك شال گردن بلند روی کلاه بیندازد و دنباله

اش  را چند بار دور گردنش بپيچد . آنوقت چقدر از مغزش دور مي شود !! بعد يك شلوار دولايه بپوشد  و

كفشي كه ساق بلند دارد و داخلش پر از پشم هاي گرم و نرم است به پاكند . آنوقت چقدر سنگين راه

مي رود !! و در آن جاي بزرگ  چقدر از همه چيز ، همه كس و همه جا دور مي ماند  و هميشه به همه

جا دير مي سد . و بعد بايد يك عينك آفتابي بزرگ بزند تا سوز سرما به چشم هايش نرود ، آن وقت همه

چيزهاي سبز را سياه مي بيند . و بعد براي اينكه با آن عينك سياه جلو پايش را بهتر ببيند مجبور است

سر ش را پايين بگيرد و با وسواس جلوي پاهايش را نگاه كند و ديگر هيچ چيز زيبايي نمي بيند و بعد آرام ،

 آرام ، آرام  زندگي مي كند . زندگي مي كند . زندگي مي كند . راستي پوشيدن اين همه لباس و بيرون

آوردن آن ها چقدر طول مي كشد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

                 صداي دو زنگ كوتاه مرا به خودم مي آورد . چشم هايم را از دمپايي روفرشي قرمزرنگ  به

سمت در مي چرخانم . منتظر چرخش كليد مي مانم . بيرون آمدن از  مبل چرمي كه مرا تا نيمه بلعيده

است چقدر سخت است ! 

 

               ستوده ! ترديد دارم كه از قلبت دور نشده باشي !!! ترديد دارم كه به ياد خاطرات لميده در

 سلول هاي مغزت باشي !!! ترديد دارم آن عينك سياه آفتابي جلوي ديدت را نگرفته باشد !!!!!!!!!!

 

                ستوده ! من مي نويسم تا تو را گم نكنم . چرا به ياريم نمي آيي؟؟؟ چرا برايم نمي

نويسي ؟؟؟ نوشتن فقط يك افسانه آه ! براي من كافي نيست . چرا اصرار داري تو را گم كنم ؟؟ چرا اصرار

داري مرا گم كني ؟؟ 

 

                ستوده ! كاش مجبور نبودي اين همه لباس بپوشي !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

              

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 11:45  توسط مينا  | 

ستوده عزيزم !

       امروز روز شيراز است . پانزدهمين روز ارديبهشت ماه.

      مدتي بود كه خيلي دلم براي خودم تنگ شده بود . احساس كردم بايد سري به خودم بزنم . ديدم كمي افسرده ام . كمي خسته ام . كمي نياز به تفريح دارم . نگاهي به آينه انداختم ، خيلي بد است كه يك شيرازي در ارديبهشت ماه چشمهايش افتاده باشد و لبش جمع شده باشد  و خلاصه حسابي آويزان باشد. دست خودم را گرفتم و فشار دادم .

      تلنگري به خودم زدم . كتاني سفيد رنگي را كه مدتها ته انباري افتاده بود بيرون آوردم . خاكش را تكاندم . همين يك جفت كتاني رنگ و رو رفته كافي بود تا رنگ و روي مرا سر جايش بياورد . امروز پانزدهمين روزي  است كه صبح ها ساعت ۵.۵۰ دقيقه از خانه بيرون مي زنم . هنوز هوا تاريك است و به جز چند كارگر نارنجي پوش  شهرداري و اتوبوس هاي مسافربري كه با سرعت خود را به اولين ايستگاهشان مي رسانند و البته ماه صبحگاهي و من كسي درخيابان  نيست .

      مسيرم را خيابان فرهنگ شهر اتنخاب كرده ام . يعني از ميدان احسان ـ آخر معالي آباد ـ شروع  به پياده روي مي كنم و وارد خيابان فرهنگ شهر مي شوم و تا فلكه معلم - بزرگترين ميدان شيراز - و گاهي كمي بيشتر می روم و بعد با سرويس به اداره مي روم .

      خيابان فرهنگ شهر در امتداد كوه دراك است . يكي ا ز زيباترين كوههاي شيراز . از باغ هاي رز - تاکستان -  حاشيه اين خيابان ديگر خبري نيست . تا چشم كار مي كند آپارتمانهاي سر به فلك كشيده نيمه ساخته بي قواره  اي است كه با بي رحمي تمام منظره زيباي دامنه كوه دراك را پشت خودشان پنهان كرده اند . باور كن حكم اعدام هم براي شهردار كم  است . قاتلين طبيعت بايد مرگي فجيع تر داشته باشند . بشمار !!!!

      حالا مي فهمم كه خيابان هاي شهر ، صبح هاي زود چقدر زيباترند . درخت هاي حاشيه خيابان فرهنگ شهر ، اغلب درختان كهنسالي هستند كه هر كدام در اين ماه بهشتي بوي خاصي مي دهد . اين خيابان هم تكه اي از بهشت است - صبح هاي زود -

      امروز خودم را طي يك مراسم باشكوه به سعديه و حافظيه دعوت كرده ام ! و بعد هم خوردن يك كاسه بستني سنتي سعدي - كه مي داني چه شهرتي دارد .

      امروز مي خواهم فقط با خودم باشم ! ناهار سفارش كلم پلوي شيرازي داده ام . و براي شام هوس چغور پغور كرده ام . عصرانه باقالي گرمك و چايي و نان يوخه . - همه اش بخور بخور -

      دم دماي غروب هم عازم سعديه هستم و آخر شب هم حافظيه . آخ چه كيفي دارد صداي شجريان در چايخانه سنتي حافظه :

      خواهم كه بر مويت ، مويت ، مويت هر دم زنم شانه ، ترسم ...................

    خواهم كه بر رویت ، رویت ، رویت هر دم زنم بوسه  ، ترسم ......................

    ستوده ! سعديه شيراز با آنچه تو سالها پيش ديده اي خيلي فرق كرده است . قسمت وسيعي از خيابان جزئي از سعديه شده است و پس از وارد شدن از درب اصلي كمی كه جلو بروي علاوه بر چمن كاری و باغچه هاي وسيع دوطرف ، سمت چپ عمارت اصلي جو ي خيابان سعدي با ماهي هاي معروفش است كه با ساخت چندين پله نيم دايره اي و بناي زيباي اطرافش حسابي چشمگير شده است .

       صندلي هاي پشت عمارت هم فقط جايگاه عشاق است . متاسفانه مسئولين محترم هنوز ،فرصتي براي نصب مجدد تابلوي " جايگاه عشاق " كه حوادث طبيعي آن را از جاي كنده است ، را به دست نياورده اند !!! ! ولي مهم نيست عشاق خود اين جايگاه را به ضرب شستي مي يابند . ناز شتشان !!!

      ستوده ! مي دانم كه امرور خودم با خودم حسابي بهمان خوش مي گذرد . ولي مي دانم خودم با خودم همه اش به ياد تو هم خواهيم بود . مي دانم خودم با خودم روز شيراز را با تو هم قسمت خواهيم كردم . مي دانم خودم با خودم ، تو را از حافظيه پياده مي كشانيم دروازه قران و مجبورت مي كنيم پله هاي دروازه قران را تا اخر بالا بروي و بعد .......در ان اوج  تا آخر شيراز را با هم نفس مي كشيم و همه شيراز را مي بلعيم و ....................بعد .....مي دانم آنقدر مي خنديم كه كمي آن طرف تر كوه بمو تكاني مي خورد و پرتمان مي كند آن طرف كنار گهواره ديد و بعد باهم از پله هاي كوهپايه پايين مي آييم و میدان طاووس را دور می زنیم و کلبه رحیم کبابی را رد می کنیم و از پیاده رو تاریک جدید قران هرهرو کرکر کنان تا فلکه اطلسی لی لی می رویم - دخترهای سبک - و بعد .......من هوس خانه عمه قمر می کنم - خانه سالهاي دوازده /سیزده سالگيم  - و از فلکه اطلسی مستقیم می رویم چهاراه اریا و وارد خیابان آریا می شویم و کوچه ذکاء الملک و هرجه می گردیم خانه عمه قمرم را پیدا نمی کنیم و من به تو می گویم " ستوده ! خانه عمه  قمر همین جا بود   من مطمئن هستم . من ۲ سال با عمه قمرم زندگی کرده ام ." و تو می گویی : " دختر ! درب خانه عمه قمر کوچک بود و همیشه باز "  و بعد می فهمیم که خانه قدیمی عمه قمرم را جدید کرده اند !  آخ .ستوده! نمی دانم چه بلایی سر آن درخت گل رز زرد آمده است ؟یا آن یاس آخر حیاط و آن دو نارنج باغچه سمت راست . ستوده ! هنوز می توانم به خوبی چهره پیر اما  زیبای عمه قمرم را پشت چرخ خیاطی سیاه رنگش با آن عینکی که همیشه نوک دماغش بود و ماهمیشه منتظر افتادنش بودیم  و کتاب حافظش تجسم کنم . مادربزرگم - نرجس خاتون ۸۰ ساله - می گوید : " عمه قمرت آنقدر زیبا بود که تا نداشت " راست می گفت با آن قد و قامت بلند و آن صورت ماه گونه . پدرم - خیام هژبری - می گوید برای همین زیبائیش اسمش را قمر گذاشتند .فکر نمی کردم عمه قمرزیبا و مهربان و خوش رویم  ، آنقدر تنها بميرد !

      خلاصه خودم با خودم و تو از کوچه ذکاءالمک بیرون می زنیم و از سمت چپ مستقیم می رویم خیابان ساحلی و حاشیه رودخانه که حالا با صنوبرهای زیبا پنهان شده است . کمی سرد است و نسیم خنک پانزدهمین روز اردیبهشت ماه وور وورمان می کند ..............................................راستي يادم نبود تو چقدر دوري ...........وقتی اول اردیبهشت برف بارید فهمیدم که چقدر دورم.
.................آنقدر دور كه حالا داري با چوب سياهي رو سفيدي برف ها ي ساسكاتون نقشه شيراز را مي كشي .............خودم با خودم آهی می کشیم . ................روز شیراز ...............روز خودم با خودم ...............روز ستوده ................روز ساسکاتون ..................روز برفی ...........................ولي عجيب دلم براي خودم تنگ شده است  !!!!!!!!!!!!

            

 

 

     

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:37  توسط مينا  | 

ستوده عزيزم

      امروز بيست و سومين روز بهار است . هواي شيراز آنقدر دلچسب و عالي است كه حدي برآن متصور نيست .

      ميز كار من روبروي پنجره سمت چپ اطاق است . پنجره اي بزرگ  با عرضي در حدود ۳ متر كه از آن مي توان درخت هاي سبز خوشرنگ پارك روبرويي را به خوبي ديد . درخت هاي سرو ، چنار ، نخل ، نارنج ، بيد و خيلي هاي ديگر كه من اسمشان را نمي دانم و هميشه بر سر اين موضوع با سيروس نوذري بحث داريم . او هميشه به من مي گويد كه نسبت به خيلي چيزها بي تفاوتم و يكي هم عدم دقت در مورد يادگيري نام درختان است و البته اين قضاوت عجولانه اي است كه من نسبت به چيزي به اين مهمي بي تفاوتم .  به زعم من درخت ها همه زيبا هستند . اينكه من اسمشان را نمي دانم مهم نيست . مهم اين است كه همه آنها برايم مهم هستند !

      صبح ها اول وقت كه به اداره مي آيم  . سلامي به اولين درخت نارنج باغچه سمت راست اداره مي دهم و شروع مي كنم به جمع كردن بهار نارنج هايش كه با بازي بادهاي بازيگوش شب قبل ريخته اند . هنوز ۱۰ تايي بيشتر جمع نكرده ام كه دوستان و همكاران محترم هم به كمكم مي آيند !. مگر شيرازي مي تواند چايي روزهاي بهارش را بدون بهار نارنج بخورد . ؟؟؟؟

       فقط خدا مي داند كه اين چايي بهاري برای من طعم تو را دارد ! 

      ستوده ! روزهايي هستند كه مسير من براي رسيدن به اداره ، زيباترين خيابان شيراز است .از  معالي آباد كه وارد چمران مي شوي ، سمت راست ، كنار حاشيه رودخانه به فواصل مساوي درخت ها ي توت كوتاه قدي است كه در بهار غرق توت هاي قرمز است و بي اختيار با ديدن آنها و ادم هايي كه خيلي توت دوست دارند و دورادور اين درخت ها حلقه زده اند ! ياد اين هايكو مي افتم :

     دست و لبم خونين نيست

     از توتستان 

     مي آيم !

     و سمت چپ خيابان  در حاشيه باغ هاي آدم هايي كه باغ خيلي دوست دارند ! زيباترين پياده روي شهر را مي بيني كه از ابتدا تا انتها با نقشه و طرح هاي زيبايي طراحي شده است . آب نماها . طرح هاي سنگي و فلزي ، نگارخانه آبگينه ، پستي و بلندي هاي زيبا و پارك باغ باصفاي چمران و .............خلاصه . قدم زدن در اين حاشيه ی به ياد  ماندني آدم را هوايي مي كند ! دلت مي خواهد روسري از سر برداري و اين مانتوهاي دراز بي قواره را پرت كني توي رودخانه ي آن سمت خيابان و هي بدوي ، هي بدوي ، هي بدوي .و دوباره به ته خيابان كه رسيدي ......ببخشيد به ته بهشت كه رسيدي ، نفسي تازه كني و دوباره ........................ستوده ! مي دانم كه از اين خيابانها در كشور سر سبزي مثل كانادا زياد است ! و لي اينكه پر از درخت هاي توت قرمز و ادم هايي كه توت خيلي دوست دارند باشد و پر از باغ هاي ادم هايي باشد كه باغ خيلي  دوست دارند و پر از  زن هايي  باشد كه ارزوي دويدن با لباس هايي راحت دارند را بعيد مي دانم . 

      ستوده ! اين روزها خيابان چمران بهشت شيراز است . حالا نارنجستان قوام و باغ دلگشا و ارم و باغ عفيف اباد و حافظيه و سعديه و........را كه دورادور آنها ديوارهاي دست ساز ادم هايي است كه ديوار خيلي دوست دارند ! را كنار مي گذاريم و همين خيابان چمران را دو دستي مي گيريم . - اي كاش مي دانستم اين خيابان زيبا چرا به اين نام است ؟ -  يادم مي آيد يكي ار روزهايي كه تو شيراز بودي . آدينه روزي با هم براي پياده روي به این خيابان رفتيم . نوروز نبود . اوايل مهر ماه بود ولي اين خيابان زيبايي پاييزي خود را داشت . لطف اين خيابان اين است كه بهار زودتر از همه جا به او مي رسد و همينطور پاييز . رضاي تو بيش از ۴ سال نداشت .  از روبرويمان ادم هاي مختلف با چهره هاي مختلف مي آمدند و از ما مي گذشتند . آدم هايي با چهره هايي معمولي و آدم هايي با چهره هايي خاص . عشاق جوان . عشاقي آسوده خاطر و بعضي ديگر سر به زير از ترس شناخته شدن ! - كه البته من و تو مي دانيم لطفش بيشتر است !پيرمردها و پير زن ها ، دختر بچه ها و پسر بچه ها . آن روز هوا عالي بود و شيرازي ها كه هميشه دنبال فرصتي براي خوشگذراني هستند همه از خانه بيرون زده بودند و چون همه شيرازي ها خوش نشين هستند اين خيابان را براي خوشي انتخاب كرده بودند و يادم مي آيد كه تو از اين همه شلوغي خسته شده بودي و با ديدن جوانهاي اجق و وجقي كه شلنگ تخته مي انداختند و دخترهاي رنگارنگي كه چشمشان همه دنبال این پسرها ی اجق وجق بود حسابي جوش آورده بودي . و من كه دلم مي خواست به تو خوش بگذرد مدام مي گفتم جلوتر كه برويم خلوتر مي شود و ما هرچه جلوتر مي رفتيم آدم هاي شيرازي خوش نشين خوشگذراني كه پياده روي روز ادينه را خيل دوست دارند ! بيشتر مي شد ! و اين بود كه تو هيچ ذهنيت خوبي از اين خيابان در ياد نداري . و بر عكس من كه روز هاي بسياري با دوستم ميترا قهرماني و بعدها با سيروس نوذري و خيلي هاي ديگري كه جوجه كباب روي آتش را خيلي دوست دارند! در پناهگاههاي اين خيابان كه فكر مي كنم فقط خودم آنهارا بلدم چه روزهاي پرخاطره ايي ساختم .

      ستوده ! قول مي دهم اگر باز روزي به شيراز خوش نشين ها بيايي اين خيابان را براي تو قرق مي كنم ! و با هم طولاني ترين و شيرين ترين پياده روي را در بهترين هواي دنيا  خواهيم داشت و خوشمزه ترين توت هاي سرخ را برايت خواهم چيد و در بهترين جاي آن خوشمزه ترين جوجه كباب روي آتش دنيا را به تو خواهم داد  و.......................

      ستوده ! تو بيا !

      تو بيا!

     

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 13:42  توسط مينا  | 

 

 

ستوده عزيزم

      برايت بسيار نوشته ام ، ولي نمي دانم چرا نمي توانم آنهارا به پايان برسانم و  به اصطلاح وبلاگي ها به روز كنم . هميشه پايان  دادن به يك چيز برايم سخت است به همان اندازه كه شروع آن .

     دوباره  چهل و يكمين بهار شيراز را ديدم . خداي من .....اين بهار شيراز هميشه مرا ديوانه مي كند .نوشتن از بهار شيراز برايم سخت است! هم شروع و هم پايانش .

    سال ۱۳۸۸ را خوب شروع نكردم . بيماري سخت فرامرز ، خودم و همسرم  و  نيمچه تصادف ماشين  .

    سه شنبه عازم بندرعباس هستيم كه حالا شهر سارا است . پدرم همچنان از درد شديد زانو رنج مي برد و راه رفتن برايش بسيار مشكل شده است . مادرم مثل هميشه فداكار است و نگران و البته كمي افسرده . 

   امسال هفت سين را خيلي زود چيدم . فرامرز همان يك سيب را كه داشتيم تا ته خورد و من همان سيب خورده شده را توي سفره گذاشتم . با دو ماهي و سبزه اي كه مادر برزگم هر سال براي فرامرز سبز مي كند . پيرزن عاشق فرامرز است . با كتاب حافظ هميشگي ......................و مابقي سين ها .

   و يكی از آن سين ها تو بودي ، تو در فكرم . تو در يادم و تو در همان مهمترين سلول مياني مغزم .

   هميشه نوروز ياد خاطراتم در  سفر تو به شيراز مي افتم در نوروز چند سال پيش . نمي دانم چند سال پيش . نمي دانم ..........

   ستوده خيلي دلم برايت تنگ شده است . و مي داني كه بهار دلتنگيم را صد چندان مي كند . مي داني كه بهار نمي توانم زياد بنويسم و بهار ......................و بهار يعني ........يعني خيلي دوستت دارم .

    پراكندگي نوشته هايم را به من ببخش .  اين از پراكندگي ذهنم است .

    فرشيد ، رضا و علي را ببوس . كاش امسال سال  ، سال تو باشد ...........فقط تو!

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 10:58  توسط مينا  | 

ستوده عزيزم  سلام

نمي دانم اين چندمين نامه اي است كه برايت مي نويسم .  فرصت اينكه انها را بشمارم ندارم . چرا كه كار بيهوده اي است .  ۵ ديماه را فراموش نكرده ام . روز تولدت را از ۵ ديماه سال پيش تا امسال به خاطر دارم . ولي چه كنم كه بازي روزگار  فرصت نداد تا همان روز برايت بنويسم . بنويسم كه دلم مي خواست كيكي درست كنم و با همان جمع كوچك خانواده و با تصور بودن تو جشن بگيرم .  ستوده عزیزم نزدیک به یک ماهی است که بیماری خانه ما را رها نکرده است .   مدتی اداره نبودم و می دانی که خانه ما هنوز با تکنولوژی روز دنیا فاصله دارد ........... چه کنیم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بنابر این نتوانستم روز ۵ دی با اینتر نت برایت پیام تبریک بفرستم .

ستوده می دانی هیچ کس  هیچوقت تغییر نمی کند . نه تو و نه من . من همان مینای همیشگی هستم با علائق همیشگی . هنوز فروغ فرخزاد برایم حرف اول را می زند و هنوز دلم می خواهد جسارت و شهامت این زن را داشتم . هنوز کلم پلوی شیرازی محبوب ترین غذایم است و هنوز چای بعد از غذا مرا به هیجان می اورد .

هنوز عشق رژیم هستم و در جمع اوری انواع و اقسام رژیم های غذایی کوشا . هنوز دوست باز هستم و عاشق میهمان .  هنوز افتخاری و شجریان گوش می دهم  و کاروان بنان محبوب ترین شنیدنی روزگارم هست . هنوز كتاب هاي ميلان كوندرا را با ولع مي خوانم و هنوز با شروع خواندن هر يك از خمسه هاي نظامي گريه مجالي نمي گذارد و هنوز نتوانسته ام فصل ديدار مجنون با پدرش را پس از سرگرداني به پايان برسانم كه محال است .وهنوز مي گويم نظامي يك معجزه است و هنوز نتوانسته ام شاهنامه فردوسي را بخوانم گرچه همسرم كلاس شاهنامه خواني دارد ..........واي ستوده من هنوز در هنوزهايم گير كرده ام ..............................هنوز تهران بدون ستوده برایم تحمل پذیر نیست .................هنوز دوستت دارم ......................هنوز دلم برایت تنگ می شود ......................هنوز دوست دارم با هم غیبت کنیم ...........هنوز دوست دارم با هم به خرید برویم ............هنوز دوست دارم با هم به ولگردی برویم ...............هنوز دوست داریم بی خیال همه چیز باشم و ازاد ازاد

وای ستوده ....................تو کجایی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟مگر قرار است ما چقدر زندگی کنیم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟مگر قرار است اینده بچه هار ا ما بسازیم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟.مگر ما چقدر تعهد داریم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ستوده ....

من هم خیلی خسته ام . روزمره گی دیوانه ام می کند . سیروس نوذری با کتاب های جدیدش سرگرم است . وشعر به زندگیش  معنا و مفهوم می دهد . ولی من هرروز نگران تر و افسرده تر می شوم . هر روز همه چیز برایم بی معنی تر می شود . اصلا نمی دانم چرا بچه دار شدم . چرا وابستگي ام به زندگی را بیشتر کردم . هر چه می گذرد به پوچی زندگی بیشتر پی می برم.

كاش مي توانستم غير از اين باشم كه هستم . كاش مي توانستم شعر بگويم ، نقاشي كنم ، خطاطي .........اي كاش هنري داشتم ...دلبستگي به چيزي .........

كاش مي توانستم تغييري بوجود بياورم . .....اين روزها همه اش به مرگ فكر مي كنم . وحشت همه وجودم را مي گيرد . نمي دانم چرا ؟؟؟؟؟

چند روزي است شروع كرده ام به نوشتن داستانهاي كوتاه ......براي داستانهاي كوتاه ايده هاي خوبي به ذهنم مي ايد ولي  تكنيك نوشتنم ضعيف است . سيروس نوذري دوستان زيادي دارد كه در اين زمينه فعاليت دارند و حرفه ايي هستند  ولي جرات اينكه داستانها را به انها بدهم تا بخوانند و نظر بدهند ، ندارم . همان حماقت هاي هميشگي .........راستي يادم رفت بگويم كه هنوز هم احمقم مثل يك گاو. ................

............و تو ستوده ..........نوشته اي كه دلت برايم تنگ مي شود.........نوشته اي كه فراموشم نكرده اي ...........نوشته اي تو هم خسته ايي ................ستوده بگو كه تو هم همان ستوده هميشگي هستي ..........بگو ......هنوز وقتي به اخرين باري كه به تهران امدم ، تهراني كه تو را داشت و تو بي رحمانه مرا ازديدن خودت محروم كردي ....فكر مي كنم تو ستوده ايي نبودي كه بايد .

ستوده .............................بگو كه تو همان ستوده خوب خوب هستي ...............بگو ...من به گفتن تو نياز دارم ...چرا نمي توانم فراموشت كنم .چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 8:55  توسط مينا  | 

 

ستوده عزيزم

 از زماني كه آخرين پست را نوشته ام دو ماهي مي گذرد . اين اداره لعنتي ، اين بودجه لعنتي ، اين كسري و مازادهاي لعنتي ، اين گرفتاري هاي لعنتي ............مجالي براي نوشتن نگذاشت . گرچه ،ستوده عزيزم ،من لبريز گفتنم نه نوشتن .

ستوده ،  بارها خواسته ام تو را فراموش كنم آنجنان كه تو مرا به فراموشي كامل سپرده اي . بارها خواسته ام حتي به تو فكر نكنم ، تورا گم كنم .........گم كنم ...............گم كنم  ....و لي باز ديشب نيمه هاي شب پرده و باد و ماه دست به دست هم دادند و ساعت سه نيمه شب  چهلمين روز پاييز تو را به خانه كوچك من اوردند . ..........

 

ديشب مثل خيلي از شب هاي ديگر ، بي خوابي به سراغم امده بود ، تا نيمه هاي شب بيدار بودم . نگاهي به ساعت كوكي كوچك كنار تلويزيون - هديه مسعود طوفان ، دوست سفركرده به غربت - انداختم ، دقيقا ۳ نيمه شب بود ، از انجايي كه فرامرز ، مرد كوچك ـ به تنهايي نمي خوابد ، ما مجبور شده ايم سه تشك در ابعاد ۱۸۰*۹۰ با ملحفه هاي زرد و گل هاي آبي بدوزيم و شب ها آن را به رديف در سالن پذيرايي بياندازيم و روي آن ها بخوابيم -آخرين باري كه روي تخت خواب  به خواب رفته ام  را به يا د نمي آورم !!ـ

ديشب من وسط خوابيده بودم ، روبروي پنجره سمت چپ ، همان كه شفراي ۱۷ ساله و لينداي ۱۰ساله بالكن ان را پر كرده اند . پرده كرم رنگ خانه با گل هاي پاييزي زيباي آن بي وقفه تكان مي خورد . انگار باد مي خواست با اصرار از شكاف باريك باز پنجره پرده را به كنار بزند و چيزي به من بگويد ، و من خيره به به باد و پرده ، ياد هايكويي از سيروس نوذري افتادم :

دل بسته ام

به پرده ايي

كه از باد نيمه شب مي لرزد

جنگ باد و پرده من را از جا بلند كرد ، پرده را به كناري زدم ............نگاهم به اسمان خيره ماند انگار ماه براي ديدن من پشت پنجره ايستاده بود - اين را به حساب خودخواهيم بگذار- بي اختيار به ياد تو افتادم .........ستوده ......................و اين قطره هاي اشك لعنتي هميشه پرده اي هستند بي هيچ تكاني در برابر چشمانم ...........

ستوده ! دلم برايت تنگ شده  دختر ..............چرا نمي فهمي .؟؟؟؟؟؟؟...........چرا نيستي ؟؟؟؟؟؟؟؟؟................چرا فراموشي برايت آيين ساده اي شده است ؟؟؟؟؟؟

آخرين باري كه به ساعت نگاه كردم  ۲۲/ ۴ بود . ساعت ۴۵/۵ صبح مثل همه صبح هاي ديگر از خواب بلند شدم . پرده را كنار زدم ، پنجره كاملابسته بود . فهميدم كه سيروس نوذري از سرماي پاييز آن را بسته ، پنجره را به ارامي باز كردم ، باد سرد محكم به صورتم كوبيد ، از ماه خبري نبود . پنجره را بستم ، پرده را كشيدم . به طرف آشپز خانه رفتم چراغ را روشن كردم . همان زندگي هميشگي ..........سه تكه ماهي را براي سيروس نوذري آماده سرخ كردن كردم . برنج خيس كرده شب قبل را  جوشاندم و ابكش كردم ، به طرف ظرف سيب زميني رفتم ، درشت ترين  سيب زميني را برداشتم ، نگاهي به آن انداختم و دوباره آن را روي سبيب ز ميني هاي ديگر پرت كردم و برنج را بدون سيب زميني ته ديگ دم كردم .............

نگاهي به سيروس و فرامرز نوذري انداختم ، صداي  نفس هايشان خانه را پركرده بود ......لباس پوشيدم و به سمت اداره راه افتادم . در تمام  مسير خانه به اداره صداي آسماني افتخاري با من بود ....

 

صدايم كن

صدايم كن اي دوست

تا امان يابد عاشقي خسته در شب باران ...............

 

صدايم كن

انگار افتخاري هم مي داند كه من چقدر دلتنگم و تو چقدر دوري ...........چقدر دور     

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 12:24  توسط مينا  | 

 

تو نوشتی و من خواندم .هربار ,بارها وبارها.همیشه خواندم ولی نوشتن کارساده ای نیست , آنهم برای یک همیشه عاشق ,باقلمی شیوا وخوشنویسی در خور تحسین.(که متاسفانه اینجا از دست خط اعجاب انگیزمینا بی بهره ایم.)
تونوشتی و من خواندم و مثل خیلی از دوستان گفتم خوش به حال ستوده. اسم من هم ستوده است .منهم بهار شیراز را دیده ام ,منهم اردیبهشت ماه مست بهارنارنج باغ دلگشا شده ام. شبهای زیبای خواجو و حافظیه را خوب بیاد دارم . من هم عاشق بابونه پلو با ماهی قباد, دستپخت مهربانترین زن دنیا بوده ام . من هم سالها پیش یک شال سبز پشمی داشتم . حوض و بازی زیر سایه نخل خانه مهربانی را خوب بیاد دارم . فرصتی برای عاشقی نشد, روزگار مجالم نداد ولی وصف عشاق را از مینا دیده و شنیده ام . اسم من هم ستوده است ولی نه ستودهء ستودنی مینا.
ما با هم خوش بودیم. همه خاطره, همه خنده .... اما توان یادآوری نیست. دلم به بزرگی مینا نیست, دلتنگی های بزرگ دریک دل کوچک جا نمیگیرد. سخت دریافتم که مردن به تلخی فراموش کردن یک بودن نیست.
ما همیشه دور بودیم. ستوده زادهء تهران و مینا یک دختر تمام عیار , شیرازی. دوستی و یک ریشهء فامیلی (که زیاد هم دور نیست) سبب پیوند یک رابطهء صمیمی و عمیق شد. مسافت دخلی در این رابطه نداشت اما بازی سرنوشت بعضی وقتها واژه ها را پررنگ تر میکند. وقتی اول اردیبهشت برف بارید فهمیدم که چقدر دورم.
نوشتن کار ساده ای نیست آن هم برای یک همیشه عاشق.....
اردیبهشت / کانادا / ستوده

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 8:56  توسط مينا  | 

 

ستوده عزيزم ، امروز بدون هيچ پيش زمينه فكري خاصي انگشتهايم را روي صفحه كليد مي رقصانم  هرچه بادا باد .

بيستم خرداد ماه است و گرماي هواي شيراز بيداد مي كند . آفتاب سوزان سومين ماه بهار بي رحمانه و بي هيچ شرمي از فروردين و اردي بهشت شيراز مي تازد و مي سوزاند . اما هميشه گفته ام اگر اين نيش ها نبود كجا قدر نوش ها را مي دانستيم .

نمي دانم همدان را ديده اي يا نه ؟ سفري ۱۰ روزه با فرامرز و همسر به همدان داشتيم . هواي بهمن ماه شيراز را در خرداد ماه همدان مزه كرديم .

شهر زيبايي بود ، با طبيعتي شگفت انگيز. آنقدركه دلمان خواست در آن شهر هم چند صباحي زندگي مي كرديم . سفري يك روزه هم به كرمانشاه داشتيم كه فقط طاق بستانش را ديديم و در حقيقت يك كرمانشاه بود و يك طاق بستان و نه چيزي بيشتر ، كه همان يك چيز همه چيز بود !!

همدان ، كرمانشاه ، اصفهان  ، بند رعباس ، رشت ، زنجان ، ..............................................ستوده تو كجا و اين شهرها كجا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!

كاناداي شما حتما تمام خطه سرسبز شمال را در جيبش مي گذارد اما  نمي دانم آثار فرهنگي هم دارد يا نه ؟

بعيد مي دانم كوهي به شگفتي بيستون داشته باشد ، و يا معماري مسجدهاي اعجاب انگيز اصفهان و يزد ، غار علصدر ، و  ستون هاي بي نظير و نقش هاي شگفت انگيز تخت جمشيد  ....................بخواهم بگويم مثنوي هفتاد من مي شود .  آريايي بودن و تعصبات خاص داشتن هم چندان دلچسب نيست . شايد بايد چشم هاي آبي و موهاي طلايي و پوست هاي به سفيدي برف را ويژگي هايي بدانم كه بر همه آثار تاريخي برتري مي يابد !!!!!!!!!!!

ستوده ! بدجنس شده ام ؟  نه ! باور كن فقط دلم هوايت را كرده است . دختر تو كجايي ؟؟؟؟؟؟

مي داني در چل چلي دوبار ه شوق و ذوق جواني به سرم زده است . با ۷۵ كيلو وزن و ۴۰سال سن دو باره راكت به دست گرفته ام و بدمينتون بازي مي كنم . آخر همين هفته يك سفر سه روزه به تهران داريم . براي مسابقات قهرمان كشوري كارمندان وزارت ارتباطات . مي خندي ؟ خوب حق داري . ولي خدا مي داند كه بعد از ۱۷ سال دوري از توپ و راكت ، مي توانم ضر به ها را بااستيل خاص خودش بزنم . و هنوز راكتم به توپ مي خورد !!!!!!!!!!!!!!!! فقط عجيب دلم گرفته كه باز بايد به تهراني پابگذارم كه ستوده اي ندارد .دختر تو كجايي ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ستوده !  ديروز از كشوي لباس هاي تابستانه تاپ سورمه اي رنگي را پيدا كردم كه ديگر رنگ و رويش از شستن هاي مكرر به آبي مي زد ،و چند سوراخ ريز در پشت و جلويش ريز ريز به من مي خنديدند !!!! غافل از اينكه من پرده اي از اشك مقابل چشمانم بود كه سعي در نريختنش باطل بود .

يادت مي آيد خانه اتان نزديك ميدان توحيد بود . همه فضاي آن خانه را به ياد دارم .  ماموريتي چند روزه داشتم كه مثل هميشه به شوق بودن با تو چند روز هم مرخصي به قدش چسبانده بودم براي خوش بودن .، خنديدن ، غيبت كردن ، خريد كردن .........براي با ستوده بودن ..........براي با فرشيد و رضا بودن ..........

براي خريد ، براي اولين بار از خيابانهاي بالاي شهر فاكتور گرفتي و با همان شيطنت هاي مخصوص خودت مرا به خيابان سرسبيل بردي . چقدر خوش گذشت و چقدر خنديدم . اول به مغازه توليدي خشايار رفتيم و من همانجا از قيمت هاي ارزان آنجا دهانم باز مانده بود . كلي خريد كردم . مثل شهرستاني هاي تهران نديده مغازه نديده جنس نديده !!!!!!!!!!!!!!!!!! و همانجا اين تاپ سورمه اي را گرفتم . - و چقدر چيزهايي كه خريده بودم خوش جنس بودند و وفادار - نشانش همين تاپ كه براي يادگار نگهش داشتم - بعد با آن همه كيسه هاي پر از لباس و مانتو  مرا به مغازه بزرگي بودي كه يك ور بستني مي فروخت و ور ديگر آش رشته . پرسيدن نداشت من شيرازي خوش ذوق معلوم است كه آش رشته را به بستني ترجيح مي دهم و تو مرد سبيل كلفت آش رشته فروش با شكم چسبيده به ديگ را براي من لقمه گرفته بودي و مي گفتي : " مينا ! اخلاقت را خوب كن بهتر از اين نصيبت نمي شود ! از آشپزي هم معافي ! هي آش رشته درست مي كند و هي تو بخور........." باور كن آنقدر خنديديم كه اشك هاي من از فرط خنديدن آش رشته را آبكي كرد و شور !!!!!!!! و بعد ..........خانه ............فرشيد .........رضا .............سبزي هايي كه فرشيد براي من و تو خريده بود تا پاك كنيم و غيبت كنيم ..............شام خوشمزه ..............چايي ...........حلواي مسقطي ..........و من هنوز هم عشق مغازه خشايار را دارم ................ستوده تو كجايي ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ستوده .......................................تو كجايي ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 10:27  توسط مينا  | 

 

 

نامه  نوشتن  چه  سود

چون نرود سوي دوست

 

ما مي نويسم تا بخوانند . و بخوانند تا بگويند . و بگويند تا ما باز بنويسيم .

همه خواندند ، همه گفتند ، و ما باز نوشتيم ........................................

ستوده ! فقط تو نخواندي و نگفتي . ولي من باز نوشتم . شايد هم خواندي و نگفتي

ولي من باز نوشتم ...............براي آنها كه خواندند . آنهايي كه حتي نمي دانم

كه هستند . حتي چهره اشان را هم نديده ام .

راستي نامه هاي من براي كساني رفت كه دوست نبودند ، ولي حالا هستند ........

و حالا به همه دوستانم بگويم .آنها كه بهار شيراز را نديده اند . انها كه عاشق نيستند

و آنها كه عاشق هستند . .....بگويم كه بهار شيراز را كه ببيني عاشق نباشي ،

عاشق مي شوي . عاشق كه باشي عاشق تر مي شوي . قصه نمي گويم .حقيقت است .

وصف شيراز در فروردين كار من نيست . ...سخت است ...........توصيف بهشت .

مي دانيد بهار شيراز آدم را هوايي مي كند ...........سر به كوه نگذاري شيرازي نيستي .

دامنه هاي " گهواره ديد " ، " با با كوهي " ، " دره بيدي " ، " دراك " و.......................

به باغ ها سر نزني ، به گلها و بهار نارنج ها بي اعتنايي كني شيرازي نيستي .

" باغ ارم " ، " نارنجستان قوام " ، " باغ دلگشا " ، " باغ عفيف اباد " و..........................

................................ اصلا بگذاريد بگويم بهار به شيراز نياييد عاشقي را باخته ايد .

....................دلم گرفته . عجيب هواي ستوده را دارم . اتنگار بهار بيشتر دوستش دارم .....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 8:24  توسط مينا  | 

ستوده عزیزم حتما ميدان اطلسي را به یاد داری با آن گل های زیبای اطلسی که با هر نسیم شیراز می رقصیدند و تو را به سوی خود می کشاندند ! حالا دیگر  از آن همه  گل های رنگارنگ رقصان مهربان خبری نیست . بگذریم .....  میدان را که  دور مي زدي به طرف چهار راه حافظيه بين ميدان و چهارراه درست روبروي خيابان سيلو ، صحراي نسبتا وسيعي بود كه كه با قدم هاي بلند  ۱۰۰ قدم بر مي داشتي به خانه دو طبقه اي مي رسيدي كه خانه كودكي هاي من بود  با خانه های بسیاری دور تا دور همان صحرای وسیع پر بابونه .چهار پله را كه طي مي كردي در آهني كوچكي بود  - نمي دانم چه رنگي داشت  - كه وقتي بازش مي كردي اولين چيزي كه به چشمت مي خورد حوض شش ضلعي وسط حياط بود كه هميشه پر از اب زلالي بود كه پدرم وقتي از گرد راه مي رسيد دست و صورتش را از اب ان حوض  با سروصداي بسيار مي شست .  يادم مي ايد مشت بزرگش را كه پر مي كرد و به صورتش مي كوبيد با لپ هاي برامده فوتي مي كرد و مقداري اب به اطراف مي پاشيد و من هميشه وقتي هيچكس نبود  اداي پدرم را در مي اوردم - دلم مي خواست پدرم باشم - و  بعد من و خواهرم ميترا با سلام های پی در پی دوره اش می کردیم و دنبال چیزهایی که خریده بود و یا دلمان می خواست خریده باشد می گشتیم . و پدرم با شیطنت هایی که فقط برای ما داشت می خندید و می گفت اول بگوئید چقدر بابونه جمع کرده اید ؟ و ما با سرعت می دویدیم وکاسه های روحی  پر از بابونه را می آوردیم و پدرم نگاهی به کاسه ها می انداخت و سبک وسنگینی می کرد  و به هرکدام یک اسکناس ۲۰ ریالی قرمز رنگ می داد و وعده سینمای شب جمعه و ساندویج مغازه دایی رضا ـ ساندویچ فروشی لذیذ - چهار راه زند " و ما به سرعت برق چهار پله را دو تا می کردیم و  تا بقالی عزیز اقا می دویدیم . ۲۰ ریالی من تمر هند ی وپفک می شد و ۲۰ریالی میترا ..........نمی دانم ..........فراموش کرده ام .......و از انجا تا خانه فقط به این فکر می کردیم که که غرولندهای مامان را چطور باید کیسه کنیم

 ستوده گلم نمی دانم تو آن خانه و صحرای پر بابونه روبرویش را به یاد داری یا نه ؟  یادم می اید من ومیترا انقدر مامان را اذیت می کردیم که پدر برای اینکه هم از نق ونوق های مامان ازاد شود وهم اینکه یک شکم بابونه پلوی سیر بخورد  ما را مامور کرده بود که صبح به صبح بابونه های زرد خورشیدی را توی ان صحرای زیبا بچینیم وتوی کاسه های روحی روی هم تلنبار کنیم و مزد کارمان را بگیریم . بوی اسمانی بابونه انگار معجزه می کرد و صداهای خنده من و میترا و همه بچه محله هایی که از ما یاد گرفته بودند بابونه بچینند - برای بابونه پلوهای پدرشان - خدا را هم به خنده وا می داشت . و در این میان من فقط پسر سبزه روی چشم آبی ۱۲ خانه بالاتر را دزدکی دید می زدم و اخر سر هم مشتی از بابونه های خودم را توی کاسه اش - که روحی نبود - می ریختم و او نگاهی به من می انداخت و با لبخندی که با همه وجودم قورتش می دادم می گفت : عجب بابونه پلویی بشه این .  و من  بعد از گذشتن ۳۰سال از ان سال هنوز ۵ شنبه کذایی نمی دانم چندمین هفته سال ۱۳۵۵ را که ان کامیون بی قواره بزرگ اثاثه های  خانه مهران بهارلو را بار می کرد تا او را برای همیشه به دورترین جای ایران ببرد - که پدرش ارتشی بود و همیشه یک جا نبودند -  را از یاد نمی برم  و خیسی گونه هایم از اشک های سال ۱۳۵۵ را  هنوز می توانم حس کنم  . هنوز .

 ستوده عزیزم از آخرین باری که بابونه پلو  با ماهی قباد جنوب را  خورده ام سالها می گذرد . انگار فقط همان صحرای روبروی سیلو توی شیراز بابونه داشت و بعد که ان صحرا پر شد از خانه های کوچک کوچک روی هم دیگر بابونه ای سبز نشد و بابونه پلو گم شد  زیر همان خانه های کوچک کوچک روی هم .

و حالا من  ـ میترا ـ پدرم - و شاید مهران بهارلو - عشق دوران کودکیم - خورشیدهای سالهای دور را دیگر به یاد نمی اوریم . بابونه های خوشبوی خوشمزه هم ما را به یاد نمی اورند . حالا همان خانه های کوچک کوچک روی هم ما را انقدر می چلانند تا طعم های خوب زندگیمان را قطره قطره بیرون بریزند . حالا دیگر .......................من خیلی خسته ام ......خیلی ................راستی یادم نمی اید گل های بابونه خار داشته باشند ............ستوده تو کجایی ؟........................گل های اطلسی ..........بابونه ها ..........ستوده ...............همه را گم کرده ام ................................من خسته ام .خسته.............

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 9:33  توسط مينا  |